عزيز دولت آبادى

585

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )

عملى و تصوف بىتكلف رسيده ، در سياق و حساب دفتر صنعت افراد را غنچه‌وار در جوى خجلت شسته ، و نخلهء ثمر فطرتش از فردوس جامعيت رسته ، در شيراز و صفاهان مكرر به صحبت وى رسيده‌ام . و وى با چلبى بيگ فارغ تبريزى و مولانا حالتى تبريزى « 1 » خصوصيت تامى داشت ، و نهايت اتحاد مىورزيد ، الحال كه هزار و بيست و پنج است ، قريب به بيست و پنج سال است كه به هند آمده ، و هميشه در همه جا صاحب مناصب و عزت و جاه بوده و الحال عطارد سپهر استيفاى ذرهء خورشيد جهانگيرى شاهزاده خرم است ، و عنان مهمات او به سرانگشت كفايتش منضبط ، و زمام كفايات به دستيارى كلك با شهامتش منخرط گشته ، الحق در نويسندگىها يد طولى دارد ، بسيار راست قلم و درست رقم است ، و اشعار آبدار وى خاصه آنچه در ايران گفته ، همه بر زبان‌هاست . خوش‌گو هم در سفينهء خود نوشته است كه : « محمود بيگ بن عبد اللّه فسونى در سنهء 998 علم شهرت برافراشته ، در نظم و نثر و حسن خط و فن سياق و علم نجوم ماهر ، و در شيوهء غزل از ساير طرق اشعار قادرتر ، و بر اصالت رأى و اصابت انديشه مقبول خاطر اكابر و امراى آنجا بوده ، و رساله‌اى در علم حساب نوشته كه دستور العمل ارباب اين فن است ، و فرهنگى هم به زبان پارسى به عنوان مفتاح المعانى تأليف كرده و صاحب ديوان است . مولانا فسونى شوهر همشيرهء چلبى بيگ علامه بوده ، و در عهد اكبر پادشاه به هند رفته ، در نزد نواب خان خانان معزز و محترم بسر برده و به وسيلهء او اوايل در سلك اختر شماران پادشاهى ، و بعد از آن مستوفى الممالك شده ، « 2 » و بعد از چندى ديوان بيوتات شاهزاده پرويز با وى بوده ، در سنهء 1027 در الله‌آباد مرحوم شده است » . از [ اشعار ] اوست : نگهبان كرده چشمت غمزهء اميد فرسا را * كه از لب بازگرداند به دل حرف تمنا را بميرم غايتش ، بيرون ميا از خانه يك‌چندى * گره كن در دل اهل هوس ، ذوق تماشا را

--> ( 1 ) - قاسم بيگ حالتى اهل رى بوده نه تبريز ( 2 ) - پژمان در « بهترين اشعار » ص 566 ، از او تحت عنوان مستوفى تبريزى نام برده است .