عزيز دولت آبادى
586
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
فسونى خوشدلى پرداختى ، اما نمىدانى * چه محنتهاست در پى اين شكايتهاى بى جا را * * * اين رسم كجا بود كه نگذشت به خاطر * احوال غريبان ، دل خودكامهء او را رفت آنكه شدى انجمنى بر سر كويش * كو همچو منى گرمى هنگامه او را * * * بسته راه سخنم از غضب و پندارد * كه مرا قدرت اظهار تمنايى هست * * * خجل ز بخت نگرديدهام به كام دلى * همين شنيدهام از دل كه آرزويى هست * * * عبث خجل مشو اى دل ، مگر نمىداند * كه عاشقى و شكايت به اختيار تو نيست * * * به در خانهام اى غم چو رسى پاى مكش * بىحجابانه در آ ، خانهء ما خانهء توست * * * آگه ز درد عاشقى خود نيم ، ولى * مىدانم اين قدر كه دلم را قرار نيست * * * خواب راحت شد از آن ديده كه ديدن دانست * رفت آسايش از آن دل كه طپيدن دانست شب وصل از اثر صبح مناجات من است * از چنان سنگدلى رحم كرامات من است نشنيده است مشام من و دل بوى صلاح * من خراباتى و دل پير خرابات من است * * * واى ار به جرم عشق نريزند خون من * بخشيدن گناه كم از انتقام نيست * * * چو خواهم بوسم آن پا ، اولش بر چشم تر مالم * كه چشمم حسرت پابوسش از لب بيشتر دارد * * * خوشا ذوقى كه چون بيرون روم آزرده از بزمش * به اميد طلب هر ساعتم رو بر قفا باشد * * *