عزيز دولت آبادى
570
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
مىبرم كشتى طوفانى خود را بكنار * در محيطى كه نديدست كسى پايانش * * * نگاهش گشته با من سرگران ، آيا چه ديد از من * سخن با من نمىگويد ، مگر حرفى شنيد از من خبر از سوز پنهانم ندارد ، ياد ايامى * نه شبها نالهء گرمى بگوشش مير سيد از من خوش آن شبها كه چون هم صحبت او مىشدم جايى * سراپا گوش مىشد تا حديثى مىشنيد از من شكايتها ازو بسيار در دل داشتم « عنوان » * اگر اظهار مىكردم خجالت مىكشيد از من * * * به نظارهييست قانع ، نظر از تو گاهگاهى * چكنم گرت نبينم ، منم و همين نگاهى بفراق كردهام خو ، بهلاك بستهام دل * باميد وصل هرگز ، ننشستهام براهى ز تو هيچ كم نگردد ، كه ز راه دلنوازى * نظرى كنى بعاشق ، نه هميشه گاهگاهى چه خبر ترا ز دردم ، كه مرا ز ناتوانى * نه برخ ز ديده اشكى ، نه بلب ز سينه آهى چه عجب گرت نباشد ، خبرى ز حال « عنوان » * كه هنوز نالهء او بدلت نكرده راهى * * * من كيستم اسيرى در دام غم طپيده * از خويشتن رميده با دوست آرميده تا شاهد خيالت الفت گرفته با من * هر موى من ز وحشت از يكديگر رميده