عزيز دولت آبادى
569
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
در دل سوختهء هركه غمى بود از تو * جمع كردند به يكبار و به من بخشيدند بىتعلّق نتوان رفت ز دنيا بيرون * گر ز ما جامه گرفتند كفن بخشيدند غنچه آن راز كه در پردهء دل داشت نهان * ناله كردند و به مرغان چمن بخشيدند چه كنم گر نروم از پى معنى « عنوان » * كه به من روز ازل ذوق سخن بخشيدند * * * غير از سر كوى تو دلم خانه ندارد * ديوانهء ما جاى به ويرانه ندارد نظارهام از ساغر ديدار تو نوشد * آن مى كه گل و لاله به پيمانه ندارد هر لحظه دلم حلقه زند بر در ديگر * اين دربهدر افتاده مگر خانه ندارد مردانه بر آتش زند و بگذرد از جان * در عشق كسى جرأت پروانه ندارد « عنوان » گهر اشك ز چشم تر من جوى * هر بحر چنين گوهر يكدانه ندارد * * * حكايتى كه دلم با تو در ميان دارد * چو شمع گر به زبان آورم زيان دارد تنم ز حادثهء دهر ، توتيا گرديد * هما چه بهره ازين مشت استخوان دارد . مپوش رخ كه هجوم نگاه مشتاقان * ترا چو مردمك ديده در ميان دارد نظر بسير گل و لاله آشنا نكند * بديده هركه ز نقش تو گلستان دارد از آن شراب كه خورد از مكيدن لب خويش * هنوز چهرهء اورنگ ارغوان دارد * * * فكر دورم به خيال تو فكند آخر كار * شد مرا پايهء انديشه بلند آخر كار آتشى گشت و شرارى شد و پرواز گرفت * چند پرسى كه چه شد كار سپند آخر كار بر سر كوى تو با خاك برابر شدهايم * پايهء عزت ما گشت بلند آخر كار خصم اگر با تو شود رام مشو ايمن ازو * بفسونگر رسد از مار گزند آخر كار صيد هرچند ز صياد گريزد « عنوان » * نيست ممكن كه نيفتد بكمند آخر كار * * * گل صفا مىبرد از روى بهار افشانش * غنچه لب مىمكد از شوق لب خندانش كى بحالم نگرد آنكه ز خواب شيرين * چون زبان شكر آلوده بود مژگانش دارم از شوق به راه تو سمندى در زين * كه سبكتر بود از باد صبا جولانش