سيد على اكبر برقعى قمى
293
راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )
و ليسوا إلى نصرى سراعا و ان هم * دعونى إلى نصر اتيتهم شدا اذا اكلوا لحمى و فرت لحومهم * و ان هدموا مجدى به نيت لهم مجدا يعيرنى بالدين قومى و انّما * ديونى فى اشياء تكسبهم حمدا و در غزل گفته است : و فى الظعائن و الاحداج احسن من * حل العراق و حل الشام و اليمنا جنية من نساء الانس احسن من * شمس النهار و بدر الليل لو قرنا دوّم : عطاء و يا حكم خراسانى بنا بر اختلاف در نام او كه در آغاز كار در مرو گازر بود و از فنّ سحر و شعبده چيزى چند مىدانست و چون مىديد سحرش در مردم اثر مىگذارد در انديشه شد كه دعوى الوهيّت و يا پيغمبرى كند و دعوت خود را با اين سخنان شروع كرد كه : « خداوند به صورت آدم ابو البشر درآمد و فرشتگان را فرمان داد تا آدم را سجده كنند فرشتگان در پيش آدم به سجده درافتادند جز شيطان آنگاه به صورت نوح درآمد و همچنين به صورت پيغمبرى پس از پيغمبر ديگر تا آنگاه كه به صورت ابو مسلم خراسانى درآمد و اكنون به صورت من درآمده است » . جمعى دعوتش را پذيرفتند و به آيين او گرويدند . و از جمله : نيرنگهايى كه به كار برد و دلهاى سادهلوحان را بفريفت ماهى بود كه از چاه بيرون آورد و به ماه نخشب و ماه مقنّع معروف گرديد و شعراى پارسى و تازى آن را در اشعارشان وارد كردند . ابو العلاء معرّى گفت : افق انّما البدر المقنع راسه * ضلال دغى مثل بدر المقنع و هبة اللّه بن سناء الملك گفت : إليك فما بدر المقنع طالعا * با سحر من الحاظ بدر المقنع ابن طقطقى گفت : « مقنّع مردى بود اعور ( يكچشم ) كوتاه اندام و صورتى از طلا ساخت و بر چهرهء خود سوار كرد تا رويش ديده نشود و خود را خدا خواند و هم خود را هاشم ناميد و به تناسخ معتقد بود و خلقى از گمراهان با او بيعت كردند ! و در هرجا و هر شهرى بودند به طرف او مىگشتند و او را سجده مىكردند و در جنگها كه با مخالفان او كردند گفتند : اعنا يا هاشم ؛ يعنى هاشم ما را يارى كن و خلقى كثير به او گرويدند » . مهدى خليفهء عبّاسى براى دستگيرى او سپاهى بسيج كرد . مقنّع به قلعهء بزرگ و استوارى پناه برد امّا قلعه در محاصرهء لشكريان مهدى درآمد و بيشتر پيروان او زينهار خواستند و از او برگشتند و از قلعه بيرون شدند و معدودى از پيروانش با او بماندند . در اين وقت مقنّع آتشى افروخت فراوان و هرچه در قلعه بود بسوزانيد و زنان و فرزندان خود را يك جا جمع كرد و به ياران خود گفت : « هرآنكس كه مىخواهد با من به آسمان عروج كند خود را در آتش افكند » . و خود نخستين كسى بود كه ميان آتش رفت و ما بقىِ به او تأسّى كردند و ميان آتش جستند در همين وقت قلعه به تصرّف لشكر مهدى درآمد . مكبّرى : با تشديد باء منسوب است به مكبّر بر وزن مسبّح و ابن مكبّرى كنيت ابو اسحاق ابراهيم بن عقيل بن حبش بن محمّد قرشى دمشقى است در شمار نحويان و صاحب كتابى در نحو و متوفّاى 474 . مكتّب : بر وزن محدّث كسى است كه كتاب تعليم دهد و آن لقب بشر بن عمار خثعمى كوفى و عتبة ابن عمرو كوفى است هر دو در شمار محدّثان اماميّه .