شيخ ذبيح الله محلاتى

70

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

خانه ما كه مسجدى بود كوچك گذاردم ناگاه سگى بر آن بچه حمله كرد من سنگى بر او پرانيدم بر آن طفل آمد و سر او شكست دوباره رفتم با پارچه‌اى سر بچه را بستم و به خانه برگشتم بعد معلوم شد كه خواهر قاضى چون بچه نداشته او را براى خود برداشته ديگر از احوال آن طفل بر من معلوم نشد كه آيا مرد يا بجاى ديگر منقل گرديد هيجده سال از اين قضيه گذشت روزى قاضى مرا طلبيد من ترسيدم گفتم مرا با قاضى چه كار ناچار رفتم گفت تو دختر فلانى نيستى گفتم چرا گفت شنيده‌ام شوهر ندارى گفتم من شوهر نمىخواهم من زياده از سى سال از عمر من گذشته به شوهر احتياج ندارم گفت نمىشود من يك پسر تحصيل كرده‌اى دارم مىخواهم ترا به او بدهم من ديدم مخالفت قول قاضى خطرناك است مرا به او تزويج كرد چندى بر او گذشت . روزى از او سؤال كردم تو از چه فاميلى هستى مىگويند تو پسر قاضى نيستى چون اين سخن از من شنيد صورت درهم كشيد و جواب نگفت اصرار كردم باز جواب نگفت بالاخره گفتم اگر نگوئى ديگر در خانه تو نمىمانم ناچار گفت مرا خواهر قاضى از سر راه برداشته و بزرگ كرده چون من به حد رشد رسيدم به من گردن‌بند مرواريد قيمتى دادند گفتند اين به گردن تو بود من از اين سخنان بلرزه درآمدم گفتم آن گردن‌بند كجا است گفت در چمدان من است خواستم شب زفاف بشما بدهم ديدم قابل نيست چون گردن‌بند را حاضر كرد ديدم همان گردن‌بند من است گفتم كلاه خود را بردار چون برداشت ديدم اثر آن سنگ هنوز بر سر او پيداست يك‌مرتبه هر دو دست بر سر خود زدم و گيسوان خود را همىكندم آن جوان سراسيمه گرديد گفت مگر چه پيش آمد ترا گفتم تو پسر برادر و من مادر تو هستم و قضيهء تو چنين‌وچنان است آن جوان چون از من بشنيد چاقو كشيد و شكم خود را پاره كرد و در ساعت جان بداد ناچار او را در همين خانه نزد برادرم دفن كردم اكنون گاهى با آه و اسف دف مىنوازم و گاهى نوحه‌سرائى مىكنم و گاهى بىاختيار اشك مىريزم بروز سياه خود و گاهى قرآن مىخوانم براى اين دو ميت برو بشاه بگو شراب ام‌الخبائث است كه هر جنايت و خيانت بسته به او است وزير بنزد پادشاه آمد و قصه را بازگفت شاه تصديق كرد كه شراب