شيخ ذبيح الله محلاتى
23
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
اولادى ندارم و مال من بسيار است دل بمصاهرت من بند و مادامالعمر از فكر معاش آسودهخاطر باش . من گفتم زمام اختيار خود را بدست مولانا دادهام بهرچه امر بفرمايد فرمان بردارم سپس رو را به دختر كرد گفت مصلحت تو در آن است كه بحباله نكاح اين مرد درآئى تا راز تو مكشوف نگردد . دختر اضطراب كرد و گفت من چگونه با مردى كه دست مرا انداخته با او دست در يك كاسه كنم قاضى گفت گناه از تو است و او گناهى ندارد اىكاش هر دو دست ترا قطع كرده بود اكنون آنچه من صلاح ترا مىدانم مخالفت نكن دختر آخر الامر راضى شد قاضى اكابر و اشراف شهر را حاضر كرد دختر را با من عقد بست من چندگاه بمشاهده جمال او محظوظ بودم و مرا با او محبتى مفرط پيدا شد اما هرگاه كه نظرم بر دست او مىافتاد بر دست خودم نفرين مىكردم و تا مدت يك سال در نعمت و كامرانى با شربت وصال او خوش بودم و با عيشى در نهايت خوبى و يارى در غايت دلكشى روزگار مىگذرانيدم اما حس مىكردم كه آن دلبر از من نفور دارد و بسبب آن زخمى كه بر دست او زدم جراحتى در دلش مانده بود و من دائما به زبان لطف و اعتذار جراحت قلب او را مرحم مىنهادم اما مفيد نمىافتاد و آخر كار آن گرانى كه از من در دل او بود بدان سرايت كرد كه يك شب بر سينه خويش گرانى احساس كردم چون بيدار شدم او را ديدم كه بر سينه من نشسته است و هر دو زانوى خويش را روى دستهاى من نهاده چنان كه دست خود را حركت نتوانم داد و آتش غضب بر وى مستولى شده و تيغى چون الماس در دست گرفته و آن آهوچشم شيردل چون گرگ درنده قصد آن كرده كه چون گوسفند سر مرا از تن دور كند در آن ساعت چون قوت مقاومت در خود نديدم و نتوانستم او را از خود دفع كنم بعجز و لطف و نرمى گفتم از من بشنو و بعد از آن هرچه مراد تو است با من بكن گفت بگو گفتم اول آنكه بگو از من چه ديدى كه ترا به اين حركت باعث آمده و بچه خيانت خون مرا حلال مىدانى و با همسر خويش چنين جرمى اقدام مىنمائى گفت اى گداى درها و اى كاسهليس هرجائى بىبرگ و نوا با وجود اينكه حركتى چنين كردى