شيخ ذبيح الله محلاتى

22

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

شب عالم را فرومىگرفت و مردم بخواب مىرفتند من برمىخاستم و در آن پوست مىرفتم و دستانه آهنين در دست مىكردم و با چهار دست و پاى چون سباع و بهايم راه مىرفتم كه اگر كسى مرا مىديد گمان مىكرد ددى يا بهيمه است تا اينكه بدان گور نو نزديك مىشدم آن را مىشكافتم و كفن او را باز مىكردم و اندرون پوست نهاده با خود به خانه مىآوردم . و اكنون نزد من قريب سيصد كفن جمع شده است و نه آنست كه مرا از اين عمل منفعتى در نظر داشتم و يا از آن حسابى برگرفتم فقط از كردن اين عمل لذتى مىبردم تا ديشب به همان عادت بگورستان رفتم و بنبش قبرى مشغول شدم شخصى را ديدم كه قصد من كرد گمان بردم كه پاسبان قبرستان است خواستم كه با دستوانه آهنى لطمه به او بزنم تا بدان لطمه از آن پنجه آهنى مشغول شود و من خود بگريزم چون دست برآوردم تا بسرپنجه او را از خود دفع كنم او پيش‌دستى كرد و به يك‌ضرب شمشير دست من بينداخت چنان كه مىبينى من گفتم مصلحت آن است كه افشاء اين راز نكنى بلكه چنين ظاهر كنى كه بر دست من چنين جراحتى برآمده است و خويشتن را رنجور سازى و زردى روى تو نيز بدين گواهى دهد بعد از آن به پدرت چنين گويم كه اگر بقطع كف دست او اجازه ندهى آن قرحه بجمله تن او سرايت كند و دختر را هلاك نمايد و او بدين امر البتّه دستور دهد و اين سخن فاش شود كه دست دختر قاضى را بسبب جراحت بريدند . چون اين سخنان را بوى گفتم آرام گرفت و بعد از اينكه سوگندها خورد و از كرده پشيمان شد و توبه كرد كه شنيدى و او زياده از آنچه بوى رسيده بيش از اين مجازات را درخور نيست باقى تو دانى من خواستم كه اين راز مكشوف نشود تو خويشتن و ما را رسوا كردى . بيچاره قاضى از شنيدن اين حادثه همانند شخص صاعقه‌زده مبهوت شد كأن بخواب سنگينى فرورفته كوچك‌ترين حركتى از خود ظاهر نمىكند پس از مدتى سر بلند كرد و روى به آن مرد نمود و از منشأ و مولد و مذهب او پرسش كرد گفت من مردى مسلمان و از اهل بغدادم و براى تحصيل رزق مسافرت اختيار كردم قاضى گفت بدانكه ما مردمانى هستيم كه در سايه دولت و در آفتاب نعمت باليده دانسته باش كه من به غير از اين دختر