شيخ ذبيح الله محلاتى
17
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
خواهى به تو مىدهم و مدت العمر رهين منت تو باشم . غلام را بر سر خم آوردم چون نظرش بر آن جوان افتاد دست بر سر زد گفت اى ناكس اين پسر خواجه من است چگونه او را كشتى قسم ياد كردم كه من قصد او ننمودم پس صورت حال را تقرير كردم غلام گفت همين لحظه خواجه خود را خبر كنم تا ترا به بدترين عقوبتى هلاك نمايد من آغاز تضرع كردم و او را بمال و اسباب تطميع نمودم گفت ممكن نيست كه از سر اين ماجرا درگذرم مگر آنكه اطاعت من نمائى چون ديدم كه مهم برسوائى انجامد راضى شدم و آن غلام زنگى ازاله بكارت من نمود و ميت را در جوالى نهاده بيرون برد هر روز كه پدرم بيرون مىرفت غلام زنگى مىآمد و مرا رنجه مىداشت و بعد از چند روز شبى به عقب درآمد فرياد زد و مرا طلب كرد ترسيدم صدا به گوش پدرم برسد بسر ديوار رفتم گفت ياران من هركدام شاهدى آوردند و بزم شراب ترتيب دادند من نيز آمدهام كه ترا به آنجا برم هرچند عذر خواستم قبول نكرد و گفت اگر سخن مرا نشنوى ترا رسوا بنمايم گفتم چندان صبر كن تا پدرم بخواب رود چون بخواب رفت از روى اضطرار از آن ديوار به زير رفتم جمعى از ارباب طرب را ديدم كه هركدام محبوبهء با خود آوردند بشرب شراب اشتغال دارند . چون زنان فاحشه مرا ديدند زبان بطعن و سرزنش گشودند گفتند آنهمه عفت ناموس چه بود و اينهمه رندى و بىباكى چيست گفتم مرا ملامت مكنيد ( چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت بر زين گهى زين به پشت ) روش روزگار غدار اين است گفتند شرابخور گفتم مرا معذور داريد چون تا به حال نخوردهام خوف دارم مرا بىهوش كند اما من ساقى مىشوم گفتند چنين باشد پس صراحى و پياله برداشتم و رتلهاى گران بر آن جماعت پيمودم چندانكه همه را بىهوش ساختم كاردى در كمر يكى از آن جماعت بود مانند الماس آن كارد را بركشيدم و سرهاى آن جماعت همه را بريدم از مرد و زن و آن جماعت بيست نفر بودند چون همه را بكشتم به خانه آمدم و صباح هيچكس مطلع نشد كه اين فعل از كدام كس صادر شده است .