شيخ ذبيح الله محلاتى
16
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
ممكن است سالم بمانى ديمقراطيس گفت قيافت و فراست تو درست است اما من پير شدهام و اعضايم خشك گرديده است و قوت خود را با نخوردن گوشت و شراب درهم مىشكنم و با اجنبيه خلوت نمىكنم . دختر اسفرايينى در زينة المجالس گويد يكى از ثقات روايت نمود كه چند سال متوالى حج مىگزاردم و هر سال زنى را ديدم كه پياده حج مىگذارد نوبتى از او پرسيدم كه سبب چيست كه اين همه پياده حج مىگزارى گفت قصه من دور و دراز است و حكايت من بغايت جانگداز من در آن باب مبالغه كردم و التماس نمودم كه حال خود را براى من شرح دهد گفت من پدرى داشتم كه در سلك اعاظم علماى اسفراين بود و به غير از من فرزندى نداشت و محبت او با من بدرجهاى بود كه هر صباح تا نظر بر روى من نيفكندى به نماز بامداد نپرداختى جمعى از مشاهير مرا خطبه نمودند من قبول نكردم پدرم روزى بمدرسه رفته بود من به بام برآمدم نظرم بر جوانى نوخط افتاد كه لبان شكربارش غمزداى و ملاحت ديدارش چون صبح روحافزاى و صباحت رخسارش صياد دلها چون نظرم بر او افتاد مرغ دلم بهواى وصال او در پرواز آمد عنان خويشتندارى از دست دادم گفتم ايجوان چه شود كه بقدم خويش كلبه ما را منور سازى جوان قبول نموده به خانه درآمد مقارن حال پدرم به جهت كتابى كه فراموش كرده بود از مدرسه مراجعت كرده در بكوفت من از خوف جوان را در خمى كه از غله خالى بود داخل كردم و سر آن را استوار ساختم چون پدرم به خانه آمد مقدارى توقف كرد و بمدرسه مراجعت نمود من بر سر خم رفتم ديدم جوان نفسگير شده و مرده مبهوت و متحير ماندم هرچند فكر كردم عقلم به جائى دست نداد كه اكنون اين ميت را چگونه دفن كنم . در پهلوى خانه ما طويلهاى بود كه اسبهاى خليفه را آنجا نگاه مىداشتهاند و غلام زنگى آنجا بود او را آواز دادم و مبلغى زر بر سبيل رشوه پيش او بردم گفتم مرا چنين مهمى روى نموده اگر اين مرده را به جائى ببرى و دفن كنى و اين سر را فاش نكنى هرچه