شيخ ذبيح الله محلاتى
12
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
او پرسيد كه در خانه تو هيچ بيگانه هست گفت نه ملك گفت پس كيست در منزل تو گفت عيال من گفت عيال تو جوان است گفت آرى ملك بفراست فهميد كه بايد كار زن او باشد چون ديد پير مردى است زشتصورت و عيال او بايد رفيقى گرفته باشد ملك گفت انديشه مكن و خاطر فارغ دار كه مال ترا پيدا مىكنم پس حاجب را گفت كه از غاليهء مخصوص من بياور و آن غاليه بوى خوشى بود كه همهكس نمىتوانست او را بدست بياورد آن را بصراف داد و گفت آن را به عيال خود بده بعد از مراجعت صراف ملك سرهنگان خود را طلبيد و فرمان داد تا در دروازهها و سر پلها بنشينند و گفت از هركس كه بوى اين طيب را استشمام كرديد او را بنزد من آريد پس از روزى چند جوانى را آوردند كه از او بوى آن غاليه مىآمد ملك از او پرسيد كه اين غاليه را از كجا آوردى جوان در جواب فروماند گفت صندوقچه صراف را بازده تا بجان امان يا بى جوان گفت ايها الملك صندوقچه كدام كس به من داده ملك گفت همان زنى كه اين غاليه به تو داده جوان دانست كه انكار فايده ندارد و راز او فاش شده است صندوقچه را حاضر ساخت ملك او را سوگند داد كه ديگر زنا نكند و صراف را طلبيد و صندوقچه را تسليم او نمود و گفت زن خود را طلاق بده كه مناسب تو نيست . فراست ميمندى در تاريخ نگارستان آورده است كه احمد بن حسن ميمندى از عهد طفوليت در خدمت سلطان محمود باهم بدبيرستان مىرفتهاند روزى با محمود از دبيرستان آمدند به باغى داخل شدند و باهم نشستهاند و از هر باب صحبت كردند سخن ايشان بذكر كياست و فراست منجر شد احمد دعوى فراست كرد در آن اثنى مردى در ميان باغ و چمنها پيدا شد سلطان محمود با احمد گفت تو كه دعوى فراست مىكنى بگو اين مرد چه نام دارد احمد گفت نام او احمد است و صنعت او نجارى است و امروز عسل خورده است چون تحقيق كردند چنان بود احمد را گفتهاند از كجا اين را دانستى گفت چون آواز داديد ديدم بجانب ما ملتفت شد دانستم نام او احمد است و ديدم داخل باغ كه شد نظر و تأمل در درختهاى خشك مىكند دانستم كه نجار است و دومرتبه آب خورد و مگسها از هر طرف به اطراف دهان او حمله مىكنند و او آنها را ميراند دانستم كه