شيخ ذبيح الله محلاتى
51
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
بود اتفاقا روزى عبور او بخيمهء لبنى افتاد آب طلبيد لبنى جام آبى براى قيس آورد قيس چشمش به آن صورت و قد و قامت افتاد دل از دست داد و عاشق او گرديد لبنى هم دل به او باخت گفت اگر ترا ميل است از ناقه فرود آى و در سايهء اين خيمه قدرى بياساى قيس كه از خدا اين مطلب را مىخواست فورا فرود آمد پدر لبنى وارد شد بمراسم ميهماننوازى كه عادت عرب است پرداخت گوسفندى براى او ذبح كرد و خورش و خوردنى مهيا ساخت پس از صرف طعام رخصت انصراف يافت ولى جوامع قلب او مملو از عشق لبنى گرديد . بالاخره خود را به خواندن اشعار شورانگيز مشغول كرده و قصايدى متضمن و له و اشتياق خود به لبنى انشأ نموده ناچار براى خاستگارى بخيمهء لبنى دررفته و عرض حاجت نموده لبنى هم رغبت خود را به او اظهار داشته قيس بنزد پدر خود ذريح آمد و اظهار داشت كه لبنى را براى من تزويج كن پدرش راضى نشد گفت اى فرزند دختران عموي تو هريكى را مىخواهى بگو تا از براى تو نكاح كنم آنها براى تو سزاوارتر از ديگرانند . چون ذريح اموال بسيار داشت دوست نداشت كه پسرش از غير قبيله و خويشان او نكاح كند قيس از كلام پدر كاملا رنجيد و با حال برافروخته از نزد او بيرون رفت و آمد بنزد مادرش شكايت پدر كرده ديد مادر با رأى پدر همداستان مىباشد حزن و اندوه او زيادتر شد به خدمت حضرت والاى ابى عبد اللّه الحسين عليه السلام مشرف شد ديد ابن عتيق كه سخنآور بود در آنجا است راز دل خود را به ايشان اظهار داشت آن حضرت فرمود دلخوش دار كه من اين كار را انجام خواهم داد آن حضرت بنفس نفيس و شخص شخيص برخواست بنزد پدر لبني رفته مقدم آن حضرت را بزرگ شمرد و احترام فوقالعاده نمود حضرت فرمود من براى حاجتى بدينجا آمدم پدر لبنى عرض كرد يا ابن رسول اللّه شما چرا قدم رنجه داشتيد مىفرموديد من حاضر خدمت مىشدم و هرچه مىفرمودى امتثال مىكردم حضرت فرمود مىخواهم دختر خود لبنى را بقيس بن ذريح تزويج بنمائى عرض كرد يا ابن رسول اللّه السمع و الطاعة هرگز مخالفت امر شما را روا