شيخ ذبيح الله محلاتى
272
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
كرد پيرهزنى سرخروى بديد گفت اى عجوزه چنان دانم كه تو زن اعجمى باشى در پاسخ گفت ( و الذى أسأله ان بخفض جناحك و يهد عمادك و يضع وسادك و يسلبك بلادك ما انا باعجميه ) يعنى قسم به آنكسىكه سؤال مىكنم ازو كه بال ترا پست كند و عماد ترا بشكند و مسند ترا برهم بريزد و بلاد ترا فاسد و نابود كند كه من عجمى نيستم عمرو گفت پس كه باشى گفت من حمراء دختر ضمرة بن جابرم كه پدر بر پدر سيد سلسله بودم عمرو گفت شوهرت كيست گفت هوذة بن جزول عمرو گفت كجا است مكان هوذه گفت اين سخن مرد احمق است اگر من هوذه را مىدانستم خود چگونه بدست تو اسير مىگشتم عمرو گفت هوذه چگونه مردى است گفت اين سخن نيز دلالت بر حمق تو كند زيراكه او مردى نيست كه كسى او را نشناسد او مانند آفتاب معروف است ( هو و اللّه طيب العرق سنى الفرع لا ينام ليلة يخاف و لا يشبع يضاف ياكل ما وجد و لا يسأل عما فقد ) يعنى قسم بخداى كه خوى او نيكو است و اصل او بزرگ است و اغصان او عالى است نمىخوابد در شبى كه آن شب ترس و بيم در كار باشد براى قبيله او و سير نمىشود شبى كه در آن شب مهمان رسيده باشد هرچه فراهم كند بخورد و بخوراند و هرچه از دست او بيرون شود ياد آن نكند عمرو بن هند گفت قسم به خدا كه اگر بيم نداشتم كه فرزندى چون پدر و شوهر و برادر حاصل كنى ترا زنده مىگذاشتم حمراء گفت هرگز مرا زنده مگذار زيراكه تو جز بر زنان غلبه نخواهى جست و اين عار را از خود برنخواهى داشت اكنون بكن بر آنچه قدرت دارى كه از پى امروز فردائى است و ترا از اين مكافات فرارى نخواهد بود عمرو از اين سخنان درخشم شد حكم داد تا آتشى برافروزند و حمراء را در آتش بسوزانند چون آتش افروخته شد و چشم حمراء بر آتش افتاد فرمود الا فتى مكان عجوز يعنى هيچ جوانمردى نبود كه جاى اين عجوزه عقاب و نكال بيند و اين سخن در عرب مثل شد