شيخ ذبيح الله محلاتى

270

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

بخورد و در آن جامه بخفت و چيزى نگفت چون صبح شد دختر پيام داد كه مرا با امرؤ القيس پيمان است كه از او سه سؤال كنم و او جواب گويد اكنون اين سخنان را جواب گوى ( فقالت مم تختلج شفتاك فقال لتقبيلى اياك ) گفت اختلاج لبهاى تو از چيست پاسخ داد كه از بهر آنكه ترا ببوسم ( فقالت مم تختلج كشحاك قال لالتزاقى اياك ) گفت اختلاج تهيگاه تو از بهر چه افتد جواب داد براى اينكه بر اندام تو بچسبد ( فقالت مم تختلج فخذاك قال لتلتوى اياك ) گفت اختلاج رانهاى تو از چيست گفت براى آنكه حمل بر رانهاى تو شود چون اين كلمات بانجام رفت آن دختر با قوم خود گفت اين نه شوهر من است كه اين بىشرمى و جسارت از آزادگان نيايد بلكه اين عبدى است كه حيلتى انديشيده و خود را بدين درافكنده و حكم داد تا او را گرفته بند برنهادند و محبوس نمودند اما از آن‌سوى چون امرؤ القيس بچاه افتاد و غلام از بىكار خود شد زمانى دراز برنيامد كه قافله بدانجا عبور نمود يكى از مردم قافله بانك امرؤ القيس را از ته چاه بشنيد رفقاى خود را آگهى داده امرؤ القيس را از چاه بدرآوردند اين وقت بقبيله خود مراجعت كرده صد شتر ديگر برداشته با معدودى از مردم خود بقبيله عروس شتافت چون خبر به دختر بردند هم از بهر او بفرمود تا شترى ذبح كردند و از اعضاى نالايق آن خورشى كرده بنزد او بردند و جامه خواب او را در جاى پليد بگستردند امرؤ القيس از آن خورش نخورد و گفت سنام و كبد نمكين آن كجا است كه از اين گونه خورش آورديد پس برفته‌اند و غذاى نيكو آوردند و امرؤ القيس بخورد و جامه خوابش را فرمود تا در مكانى نيكو بگستردند و بخفت و صبحگاه دختر از وى آن هر سه سؤال بنمود و جواب دل‌چسب بشنود اين وقت گفت قسم بجان خودم كه اين شوهر من است و حكم داد تا آن غلام را از محبس برآورده بقتل رسانيدند و ساز عرس كرده با امرؤ القيس هم‌آغوش شد