شيخ ذبيح الله محلاتى
263
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
قوم عليهم السفه و سلب عقولهم و من يهد اللّه فلا مضل له و من يضلل اللّه فلا هادى له ان اللّه بصير بالعباد و ليس كمثله شىء و هو السميع البصير اما بعد فاسلم تسلم او ائذن بحرب من اللّه و رسوله و لم تعجزهما ) چون اين نامه به پرويز آوردند او را خشم بگرفت و گفت اين بنده من كيست كه نام خويش را بر فراز نام من رسم كرده است و آن نامه را بدريد و رسول آن حضرت را خوار كرده از پيش براند و منشورى بباذان نگاشت كه در اين وقت سلطنت يمن داشت كه اين مرد كه در مدينه دعوى نبوت كرده او را بگيرند و دستبسته بسوى من بفرستهاند چون نامه بباذان رسيد چند نفر را بمدينه فرستاد فرستادگان چون به خدمت رسول خدا رسيدند ريشهاى خود را تراشيده و سبيلهاى خود را دراز كرده بودند حضرت فرمود كدام كس شما را فرمان داد كه چنين كنيد گفتهاند پروردگار ما يعنى خسرو پرويز حضرت فرمود پروردگار من مرا امر كرده است كه ريش را بگذارم و شارب را كوتاه كنم سپس صورت حال بگفتهاند حضرت چند روز آنها را برفق و مدارا بداشت تا خبر داد كه خسروپرويز كشته گرديد و قصه او چنان بود كه خسروپرويز چندانكه از نشانها و علامت نبوت رسول خدا را مىديد و مىشنيد عداوتش زيادتر مىشد در ناسخ جلد عيسى ص 514 مىنويسد كه خسروپرويز در سراى خويش يكتنه نشسته بود ناگاه فرشته خداى را ديد كه بر او درآمد و او را چوبى در دست است پس با پرويز گفت اين محمد كه تو كين او در دل نهادى برحق است اگر به او ايمان آورى ايمن باشى و اگرنه دين و دولت تو چنان بشكند كه من اين چوب را شكستم و آن چوب را بشكست و اين فرشته بر او دو نوبت ظاهر شد و او را به راه راست دعوت نمود مفيد نيفتاد و همه روز كارهاى زشت و ناپسنديده را رونق داد و طريق ظلم و جور پيش گرفت و بر اخذ مال مردم حريص گشت تا اينكه تمام لشكريان و رعيت از او بتنگ آمدند بالاخره بفرمان پسرش شيرويه او را كشتهاند پس از اينكه گناهانش را بر او برشمردند