شيخ ذبيح الله محلاتى
256
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
ذو الاكتاف ناميدند و ( ولرين ) كه سپهسالار لشكر قيصر بود پوست از بدن او كشيد و پر از كاه كرده فرمان داد تا در موزه بيادگار بگذارند و چون شاپور در كنار دجله و فرات و سواحل دريا تا اراضى نجد و شامات از عرب نشان نگذاشت و چاههاى آب ايشان را با خاك پر كرد ناچار مردم عرب از هر قبيله پناه بعمرو بن حارث بردند و گروهى در بيابان از اينسوى بدان سوى شدند و شاپور از قفاى ايشان همىتاخت و هرك را يافت عرضه تيغ ساخت مردم هنگام كوچ كردن خواستهاند تا عمرو ابن تميم را كه نسبت بالياس بن مضر مىرسانيد كوچ دهند گفت مرا زحمت سفر مدهيد كه من از اينجا برنخيزم تا ذو الاكتاف را ديدار نكنم لاجرم او را گذاشتهاند و فرار كردند چون شاپور بدان قبيله رسيد لشكريان او جز پيرمردى را نديدند او را گرفته بنزد شاپور بردند ديد مردى سالخورده با او گفت اى پيرمرد تو چگونه در اينجا ماندهاى گفت اى شاهنشاه چنان كه مشاهده مىفرمائى سيصد سال از روزگار من گذشته ازاينروى مرا از مرگ هيچ باك نباشد اينك خود را فداى قبيله خويش كردهام و بجا ماندهام تا اگر خواهى مرا بكشى و اگرنه سخن مرا كه از در صدق و پند است گوش دارى و دست از اين كشتن بازدارى شاپور گفت سخن خويش را بگو تا آن را بسنجم پس اگر برحق باشد روى از سخن حق نخواهم تافت عمرو گفت بفرما ببينم كه سبب اين همه خونريزى چيست شاپور گفت اين جماعت هنگامى كه مرا پيچيده در قماط و خفته در گهوار دانستهاند عظمت دولت ايران را ناديده انگاشتهاند و از هر طرف بدولت ايران حمله بردند و از قتل و غارت چندانكه توانستهاند از پاى ننشستهاند و در آئين سلاطين چنان است كه آنها را كيفر بسزا بنمايم عمرو گفت آن هنگام حوزه مملكت از امر و نهى تو معطل بود و اگر ايشان جسارتى كردند خسارتى بردند اكنون دست از اين خونريزى بازدار كه بيش از اين