شيخ ذبيح الله محلاتى

164

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

گر اشارت از لب لعل در افشانه بود * هر دو گيتى را توان آورد در زير نگين خواهمت يك‌لحظه با آئينه گردى روبرو * تا كه خود بر خودنمائى صد هزاران آفرين قد موزونت بود سروى كه بارش آفتاب * لعل جان‌بخشت عقيقى هست با شكر عجين بالاخره زليخا از فرط محبت همه چيز را فراموش كرد و جز سخن يوسف نمىشنيد و جز معناي سخنان يوسف نمىفهميد و غير از او به ديگرى نمىگريست و شبها بيش از مقدار كمى نمىخوابيد و خوراكيى را با اشتها نمىخورد و نفس نمىزد مگر بذكر يوسف و همه چيز را يوسف ناميده بود و چون فصاد او را فصد مىكرد خون او در وقت ريختن به زمين نقش يوسف مىبست و چون به آسمان نظر مىكرد نام يوسف را بر ستارگان نوشته مىيافت خلاصه از محبت يوسف ديوانه گرديد و از عشق او سراسيمه شد هزار دشمنم ار مىكند قصد هلاك * گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك مرا اميد وصال تو زنده مىدارد * و گرنه هردمم از هجر هست بيم هلاك * * * اگر بكوى تو باشد مرا مجال وصول * رسد ز دولت وصل تو كار من بحصول كجا روم چكنم حال دل كرا گويم * كه گشته‌ام ز غم جور روزگار ملول و نيز غزالى در بحر المحبه از ابن عباس حديث كند كه زليخا گفت عزيز به من فرمان داده يوسف را گرامى دارم و من نيز اراده كرده‌ام كه قصرى براى يوسف بسازم كه تاكنون احدى مثل آن بنا نساخته باشد پس مهندسين ماهر را جمع كرد و به آنها دستور داد كه مىخواهم ساختمانى بنا كنيد كه اگر يوسف در بيرون آن ساختمان هرچه از من دور بشود از نظر من غائب نباشد و اگر در اندرون آن ساختمان باشد و من بيرون باشم هم از نظر من غائب نباشد و اگر در بام آن ساختمان بوده باشد و من در اندرون آن ساختمان باز از نظر من غائب نباشد يكى از مهندسين گفت ساختمان با اين وصف بايد از بلور خالص باشد پس بامر زليخا قصرى بنا كردند كه يك ركن آن از بلور و ركن ديگر از