شيخ ذبيح الله محلاتى

163

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

فعلا پرستش آن مىكنم كه آن بت من مىباشد نمىبود البتّه خداى ترا مىپرستيدم ولى پرستش دو خدا قبيح است يوسف لب‌خندى زد پس زليخا بت خود را از ترس عزيز مصر به صورت اول درآورده سپس دست يوسف را گرفت و بمجلس خود درآورد و پيراهنى سفيد كه درخور شاهان و بر آن هزار دانه لؤلؤ كه هر لؤلوئى بهاى هزار مثقال طلا داشت بر او آويخته بود بر او پوشانيد و عمامه شاهى كه قيمت آن مساوى با هزار مثقال طلا بود بر سر او نهاد و كمربندى مرصع بياقوت و زبرجد كه بهاى آن را كسى نمىدانست بر ميان او بست يوسف گفت چگونه بنده سزاوار اين‌چنين لباس خواهد بود درحالىكه سيده او لباس كم‌بهاتر در تن دارد زليخا گفت تو آقائى و عزيز غلام و من كنيز تو مگر عزيز به من دستور نداد كه ترا نيكو بدارم اگر مرا بيش از اين تمكن مىبود بجا مىآوردم تا كه ابروى ترا با مژگان ساخته‌اند * بهر صيد دل ما تير و كمان ساخته‌اند خال هندوى ترا آفت دلها كردند * چشم جادوى تو غارت‌گر جان ساخته‌اند نيست كز نقطه موهوم بجز وهم و خيال * دهن تنگ ترا بىشك از آن ساخته‌اند چونكه ديدم قد و بالاى ترا دانستم * آفت جان‌ودل پير و جوان ساخته‌اند بعلاج دل بيمار من از روز نخست * خال چون خرقه عناب لبان ساخته‌اند قد دلجوى تو چون سرو روانى ماند * كاندر آن سرو روان روح روان ساخته‌اند روى زيباى ترا آينه جان كردند * وندران مردم چشم نگران ساخته‌اند زليخا بعد از آن سيصد و شصت دسته لباس كه بهتر از آن متصور نمىشد براى يوسف تهيه كرد كه هرروزى يك دسته لباس در بر بنمايد و همه‌روزه يوسف را آرايش مىكرد كه بآرايش روز قبل شباهتى نداشت عكسى از روى تو ايمه گر بتابد در چمن * تا ابد خورشيد خواهد رست جاى ياسمن گر تو گل باشى چكد از ديده بلبل گلاب * ور تو شمعى از پر پروانه ريزد انگبين گر توئى ساقى سزد مستى نمايم بىشراب * ور توئى شاهد برافشانم بهستى آستين