شيخ ذبيح الله محلاتى

158

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

آن سرزمين با من خواهد بود چون از خواب برخاست ديوانگى او برفت و پدر را بخواند و گفت زنجير از من برگير چه دوست من جاى خود را به من نمود چكنم كه اين روح من در كالبد بدن محبوس است و اگرنه با دو بال عشق بسوى دوست پرواز مىكردم اى دوست نازنين در كجا جويمت ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است * ببين كه در طلبد حال زار من چون است ز مشرق سر كوى آفتاب طلعت تو * اگر طلوع كند طالعم همايون است چگونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار كه از اختيار بيرون است * * * و شبهك بدر الليل بل انت انور * و خدك ورد بل من الورد ازهر فنصفك ياقوت و ثلثك جوهر * و خمسك من مسك و سدسك عنبر فما ولدت حواء من صلب آدم * و لا فى جنان الخلد مثلك آخر * * * اگر ز كوى تو بوئى به من رساند باد * بمژده جان جهان را به باد خواهم داد هواى روي توام ديده مىكند پرخون * خيال موى توام عمر مىدهد بر باد اگرچه گرد برانگيختى ز هستى من * غبارى از من خاكى بدامنت مرساد نه در برابر چشمى نه غائب از نظرى * نه ياد مىكنى از من نمىروى از ياد ابو حامد غزالى در بحر المحبة از خلف مفسر حديث كند كه يازده تن الچى از پادشاهان جهان براى خواستگارى زليخا به مغرب زمين آمدند زليخا گفت اين الچيها از كدام كشورند گفته‌اند از صقلية و حبشه و دمياط و تونس و طرابلس مىباشد زليخا گفت مرا به آنها حاجت نيست پدرش گفت تعجب از اين است كه الچيان تمام كشورها براى خواستگارى تو آمدند جز كشور مصر زليخا گفت اى پدر جز الچى كشور مصر مرا با ديگران كارى نيست و هيچيك از آنها را نخواهم پذيرفت لاجرم پدر زليخا كس بعزيز مصر كه قطيفور نام داشت فرستاده و چنين پيام داد كه مرا دخترى است كه در گيتى او را همانند