شيخ ذبيح الله محلاتى
157
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
عجب شد و عقل او زايل گشت از خواب جسته و از عشق او همىناليد تا روز شد و موطن زليخا تا مصر شش ماه راه بود بالاخره زليخا از فرط عشق يوسف رنجور گشته صورت گلنارى او رنگ زعفرانى گرفت نيكوئى اندام او تغيير يافت اين خواب در نهسالگى بديد پدر زليخا گفت ترا چه مىشود گفت اى پدر رخسارى كه در گيتى بىنظير است در خواب ديدهام و فريفته او شدم اين حالت از فرط عشق و محبت او مرا طارى گشت پدر گفت اگر از وطن آن جوان مرا مطلع مىكردى و لو به مصرف تمام دارائى من باشد او را به تو مىرسانيدم و بوصال او ترا كامياب مىكردم گويند در سال ديگر همان هنگام باز صورت يوسف بر زليخا در خواب نمودار گرديد زليخا بيوسف گفت ترا به آنكس قسم مىدهم كه ترا به اين ملاحت آفريده مرا از شهر و وطن خود آگهى دهى يوسف گفت من از جنس آدميانم بدانكه تو از براى من و من از براى تو خلق شدم و جز من با ديگرى ازدواج نخواهى كرد زليخا از خواب برخواست و گريهء بسيارى نمود پدرش گفت اى بيچاره ترا چه رسيده كه اين همه مىنالى گفت اى پدر ديشب همان صورت را كه دوبار بخواب ديده بودم بر من نمودار گرديد و از مشخصات او سؤال كردم مرا چنينوچنان جواب گفت اين است كه از شدت فراق آن يار عزيز جان بلب رسيده است مىگريم تو كه يوسف نديدهاى در خواب * چه ملامت كنى زليخا را پدر گفت آيا از محل و موطن او سؤال نكردى زليخا گفت سؤال كردم جواب نفرمود سپس زليخا از عشق ديوانه گشت پدر ناچار او را محبوس كرد زليخا يك سال در حبس بزيست در سال سوم باز يوسف را در خواب بديد و دامان او را بگرفت و گفت شهد عشق روى تو در كام و پاى اميدم در دام گرو مانده و دوستى تو مرا به سرحد جنون كشانيده ترا بمقامات عشق و محبت و آفرينندهء آن چهره دلربا سوگند مىدهم كه با من بگوى تا در كجا ترا طلب بنمايم يوسف فرمود مرا در مصر طلب بنما كه سلطنت