شيخ ذبيح الله محلاتى
142
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
هاجر را با اسماعيل در آنجا گذارد و عرض كرد پروردگارا همانا ساكن گردانيدم از فرزندان خود و عيال خود در بيابانى كه زراعتى در آن وجود ندارد در فناء خانه تو اى پروردگار من براى اينكه نماز را بر پا بدارند تو هم مايل بگردان دلهاى جماعتى را بسوى آنها و از ميوههاى نعمت خود نصيب آنها بفرما تا اينكه ترا شاكر باشند ) سپس مشك آبى هم در نزد ايشان نهاد و مراجعت كرد هاجر عرض كرد اى خليل پروردگار ما را در اين بيابان خونخوار بىآبوعلف و بىمونس و انيس بكه مىسپارى حضرت خليل فرمودند خداحافظ و نگهبان شما است پس هاجر در آن بيابان بود تا مشك آب خلاص شد مضطرب گرديد به طرف صفا رفت در طلب آب بناگاه بر سر كوه مروه سرابى بنظرش آمد به گمان اينكه آب است هرولهكنان تا بالاى كوه مروه رفت بر سر كوه صفا آن سراب بديد باز هروله كنان طرف صفا آمد تا هفت مرتبه چنين كرد اين عمل هاجر جزء مناسك حجاج گرديد پس هاجر آمد بر سر فرزندش اسماعيل كه خبرى از او بگيرد ديد از زير پاشنهء پاى اسماعيل چشمهء آبى جوشيدن گرفت است هاجر همى رملها را در اطراف آن جمع مىكرد ديد آب سرشار گرديده گفت زمزم يعنى بايست آب ايستاد امام صادق عليه السّلام هنگام نقل اين حكايت فرمودند كه اگر جدهء ما هاجر نمىگفت زمزم آن آب تمام صحراى مكه را فرومىگرفت پس قبيلهء جرهم از آن حوالى عبور مىكردند ديدند مرغان چند و وحشيان صحرا جمع شدند با خود گفتهاند بايستى در آن مكان آب بوده باشد كه اين مرغان در اطراف او پرواز مىكنند آمدند چون به آن موضع رسيدند زنى را و طفلى را ديدند كه در زير درخت خارى قرار گرفتهاند و آب از براى ايشان ظاهر شده است از هاجر پرسيدند كه تو كيستى و قصه تو و اين كودك چيست گفت من زوجه ابراهيم خليلم و اين اسماعيل فرزند من است خداى تعالى او را امر كرده كه ما را در اينجا بگذارد گفتهاند كه رخصت مىدهى ما در اين زمين منزل بنمائيم هاجر فرمود روا باشد پس قبيله جرهم در عرفات و ذو المجاز فرود آمدند روز سيم ابراهيم بطى الارض