شيخ ذبيح الله محلاتى
35
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
داشت مرا حال تنفر دست داد او ملتفت من گرديد و خجلت كشيده بعد گفت تو زيد نساج نيستى گفتم چرا گفت بيا مرا معاونت كن تا غسل جمعه بنمايم گفتم به خدا قسم ترا معاونت نكنم تا مرا خبر دهى از اين زخم كه در پشت تو است گفت مرا اعانت كن تا هنگامى كه فارغ شوم ترا خبر مىدهم به شرطى كه تا من زنده هستم به كسى خبر ندهى پس او را معاونت كردم تا غسل خود را خلاص كرد و لباسهاى خود را پوشيد و در آفتاب نشست گفت دانسته باش كه ما ده نفر بوديم همدست و همداستان در امور باطله بهر قبيحى اقدام مىكرديم و هر شب در منزل يك نفر جمع مىشديم و آن صاحب منزل براى ما از اطعام و شراب كهنه چندانكه ما را كفايت كند فراهم مىنمود چون شب نهم در خانهء يك نفر جمع شديم و بعد از صرف طعام و شراب متفرق گرديديم و هركس به خانه خود رفت من به منزل خود برگشتم و بخواب رفتم بناگاه ديدم زوجه من مرا بيدار مىكند مىگويد مگر نمىدانى فردا شب نوبت تو است و در خانه از قليل و كثير چيزى يافت نمىشود من سر از جامهء خواب برگرفتم و مستى از سر من بيرون رفته بود متحير ماندم چه وسيله فراهم بنمايم كه پولى بدست بياورم كه در نزد رفقاى خود منفعل نشوم زوجه من گفت امشب شب جمعه است و روضهء على بن ابى طالب از زوار خالى نيست مردم از دور و نزديك به زيارت او مىروند برخيز برو بر سر راه آنها كمين بگذار شايد طعمهاى بدست كنى لااقل لباس آنها را بيرون بياورى و آن را بمعرض فروش درآورى تا مروت تو در نزد رفيقانت تمام بوده باشد من برخواستم شمشير و سپر خود را برداشتم و در خندق كوفه كمين نهادم و شبى تاريك و ظلمانى بود و ابر آسمان را فروگرفته بود همى رعد و برق ظاهر مىشد بناگاه در ميان برق ديدم از طرف كوفه دو نفر پيدا شدند چون نزديك رسيدند برق ديگر زد ديدم يك زن جوان و يك زن پير ميآيند چون به من نزديك رسيدند برق ديگر زد ديدم با آن عجوز دختركى است در نهايت حسن و جمال با خود گفتم عجب صيدى بدست من افتاد بنك برايشان زدم كه زيور و لباس خود را تماما بريزيد تا جان سالم بدر بريد ناچار هرچه زيور و لباس داشتهاند ريختهاند در آنوقت شيطان مرا وسوسه كرد با خود گفتم چنين صيدى به اين آسانى