شيخ ذبيح الله محلاتى
36
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
بدست تو افتاده و چنين دخترى كه در جمال نظير ندارد چرا او را از دست مىدهى در حال بجانب دختر حمله كردم دختر از قصد من مطلع شد بر آن عجوز پناه برد و خود را به او مىچسبانيد و مىگفت اى خاله بفريادم برس و چون شاخهء ريحان كه از نسيم صبحگهان بلرزد بر خود مىلرزيد و همى گره بالاى گره به بند شلوار خود مىزد آن عجوزه مرا گفت اى مرد از خدا بترس و آنچه از ما گرفتهاى ترا حلال باشد دست از اين دختر بردار كه فردا شب مىخواهد به خانهء شوهر برود من خالهء او هستم مرا گفت من نذر كردهام كه شب جمعه به زيارت مولايم امير المؤمنين عليه السّلام بروم و مىترسم چون بخانهء شوهر رفتم ديگر موفق نشوم بيا امشب مرا با خود ببر تا آن حضرت را زيارت بنمايم اكنون اى مرد ترا به خدا قسم مىدهم كه ناموس ما را مدر و ما را فضيحت منما سخنان آن عجوزه براى من باد در چنبر و آب در غربال بود دستى بسينهء او زدم و دختر را از او جدا كردم و بر زمين انداختم و روى سينهء او نشستم و هر دو دست او را بيك دست گرفتم خواستم گره بند شلوار او را بگشايم و او را در زيردست و پاى من چون ماهى كه از آب برون افتاده باشد اين وقت يك صيحه از جگر كشيد و گوشه چشم بجانب نجف كرده گفت المستغاث بك يا امير المؤمنين عليه السّلام كه در حال صداى سم اسبى به گوش من رسيده و گويندهاى گفت دست بردار از اين زن من به عقب نگاه كردم شخصى را ديدم كه بر اسب اشهبى سوار و لباس سفيد دربر دارد و بوى مشك از او متصاعد است از بنك او دست من سست شد دست از دختر برداشتم ولى خود را ضبط كردم با خود گفتم اين سوار يك نفر بيش نيست من ابطال رجال را بجوانمردى نشناختم با جرات گفتم تو خود را نجات دادهاى كه مىخواهى ديگرى را نجات بدهى ديدم با شمشير به من اشاره كرد كه برو درافتادم و زبان من بند آمد و از گفتار به كلى لال شدم گويا روح در بدن من نماند ولى گوش من مىشنيد كه آن سوار به آن دو زن گفت لباسهاى خود را بپوشيد و زيورهاى خود را برداريد ديدم آن عجوزه گفت اى جوانمرد خدا ترا رحمت كند كه ما را از دست اين ظالم نجات دادى بيا بر ما منت بگذار و ما را برسان بحرم سيد و مولاى ما امير المؤمنين عليه السّلام آن سوار به روى ايشان تبسم نمود و فرمود منم امام شما امير المؤمنين