شيخ ذبيح الله محلاتى
31
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
بانوى عارفه ذو النون مصرى حديث كرده كه من وقتى در سفرى از اسفار زنى را ديدم با جبه و مقنعه پشمى كه تنها در صحرا عبور مىنمود به دو رسيدم گفتم با تنهائى ارادهء كجا دارى كه نسوان را بيابانگردى و سياحت جائز نيست گفت اى مغرور سير و سياحت من بسوى او است مگر نخواندهاى كتاب خدا را كه مىفرمايد ( أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها ) از اين كلام دانستم كه دانشمند است با خود گفتم كه چيزى از او سؤال بنمايم سپس به او گفتم باى شىء عرفت اللّه قالت عرفت اللّه باللّه و عرفت ما دون اللّه بنور اللّه سپس گفتم چيست اسم اللّه الاعظم گفت هو اسم اللّه الاعظم است ( نامهء دانشوران ) بانوى عقيليه و نيز در نامهء دانشوران در حوادث 110 هجرت از فرزدق شاعر حديث كند كه گفت من در بلاد نبى عقيل سير مىكردم و در چشمهسارها گردش مىكردم بناگاه رسيدم بخيمهء بسيار عالى در آنجا زنى را ديدار كردم كه به آن صباحت رخسار و ملاحت ديدار و حلاوت گفتار تابان وقت همانند او را نديده بودم پس به دو نزديك شدم و گفتم هيچ رخصت مىفرمائى كه در اين ظل ظليل و سايهء مباركه چندى بآسايش بگذرانم گفت فرود شو و بياساى و در ميهمانى ما آسودهخاطر باش پس شتر خويش فروخوابانيدم و در حضورش جلوس دادم آنگاه آن ماهرو كنيز خود را فرمان كرد كه بشتاب نزد راعى و گوسفندى گرفته بياور آن را ذبح كن و كار خورش و خوردنى را فراهم بنما و مقدارى كره و خرما حاضر ساز پس با هم نشستيم و مشغول حديث شديم به خدا قسم هرگز بفضل و ادب و فرهنگ و دانش آن زن كسى را نديدم هيچ شعر از بهرش نخواندم جز آنكه برتر و بهتر از آن را براى من انشاد نمود و آن مجلس و حديث مرا در عجب و شگفتى همىداشت بناگاه مردى كه دو برد بر تن داشت پديد شد آن زن چهره و رخسار خود را در زير برقع پنهان داشت آن مرد بيامد و بنشست آن ماهرو و زهرهجبين روى به دو