شيخ ذبيح الله محلاتى

22

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

بنك نعرهء او بشنيد بحجره درآمد دختر را ديد به سجده رفته و دست او سالم است تعجبها كرد قصهء او را بتاجر خبر داد محبت او چندان مضاعف گرديد كه وصف نتوان كرد او را عقد كرده با خود به شهر خويش برده زندگانى باسعادت و باسرورى كردند روزى با هم نشسته بودند كه سائلى بر در خانه نان طلبيد كنيزان حاضر نبودند خود آن زن برخواست چيزى براى آن سائل برد چون در صورت او تامل كرد او را شناخت كه شوهر اول او بوده گفت تو فلان تاجر بصرى نيستى گفت چرا از كجا مرا مىشناسى گفت تو همان مرد ناصبى باشى كه دست عيال خود را قطع كردى و او را طلاق گفتى و از خانه بيرون كردى و گفتى برو تا على دست ترا خوب كند همانا عجب است كه مرا نمىشناسى من همان عيال تو هستم اكنون ببين كه امير المؤمنين عليه السّلام دست مرا خوب كرد و مرا بر سرير عزت و غنا و ثروت نشانيده اكنون بگو بدانم آن‌همه اموال تو كجا رفت مرد ناصبى چون عيال خود را بشناخت و دست او را صحيح بديد هر دو دست بر سر زده و آه سرد از دل بركشيد و دست افسوس بدندان گزيد گفت وقتى كه ترا از خانه بيرون كردم طولى نكشيد كه آتش در دكان من افتاد و آنچه داشتم طعمه حريق گرديد و خانه و اثاثيهء من همه بتاراج رفت و تا بامروز سائل به كف مىباشم آن زن گفت دشمنى با امير المؤمنين عاقبتش همين است از خدا بترس و ترك اين مطلب باطل بنما شوهر او ديد كه عيال او با آن سائل سخن بدراز كشيد چون آمد احوال پرسيد قصه را بازگفت آن مرد گفت اللّه اكبر آن سائل كه گوشواره به او دادى من هستم فاعتبروا يا اولى الابصار بانوئى كه پدر ناصبى او دستش را قطع كرد علّامهء نورى در دارالسلام از كتاب ( حبل المتين ) كه تأليف سيد شمس الدّين محمد بن بديع الرضوى است كه از سدنهء روضهء مطهره رضويه است و در زمان شاه‌طهماسب ثانى زندگانى مىكرده و از علماء جليل القدر آن عصر بوده از كتاب جامع الاسرار اسعدى نقل كرده كه در زمان خلفاى بنى العباس مرد بخيلى بود كه از اعداء اهل بيت