شيخ ذبيح الله محلاتى
23
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
عصمت بشمار مىرفت و دخترى داشت كه از خاندان عصمت بوده و از براى آن دختر روزى دو قرص نان بيشتر به او نمىداد روزى آن مرد در منزل نبود كه سائلى آمد و گفت بمحبت على كه مرا چيزى بدهيد پس آن دختر دو قرص نان خود را به او داد در آن اثنا پدر ملعونش از راه رسيد و سائل را با آن دو قرص بر در منزل بديد از او سؤال نمود كه اين نانها را كه به تو داده است آن سائل گفت دخترى از اين خانه اين دو نان را به من داد پس آن ملعون داخل خانه گرديد و از دخترش سؤال نمود كه چرا نانهاى خود را بسائل دادى گفت او مرا قسم داد به كسى كه نتوانستم قسم او را رد بنمايم گفت آن كيست دختر گفت امير المؤمنين على است پدرش گفت آيا او را دوست مىدارى دختر گفت هزار جان من فداى على باد پس آن ملعون گفت بكدام دست دادى نان خود را بسائل گفت بدست راست آن ملعون گفت اگر در محبت او صادقى دستت را بده تا بدوستى او قطع كنم آن دختر گفت دست دادن در راه محبت او آسان است لكن اى پدر مرا محتاج بمردم مكن و سائل به كف منما پس هرچه تضرع نمود پدرش قبول ننموده بالاخره دست او را بريده و او را از منزل خود بيرون كرد پس آن دختر روى به بيابان نهاد و در زير درختى آمد و نشست از شدت درد او را غش عارض شد قضا را سلطان آن نواحى به شكار رفته آهوئى در نظرش آمد از عقب او بتاخت تا بمكانى رسيد ديد نور از او مشتعل است بسوى آسمان و درختى پيدا شد كه در اطراف او حيوانات زيادى جمع شدند و همه سرها را بسوى آسمان بلند نموده گريه و زارى مىنمايند پس بنزديك آن درخت آمد ديد دخترى زيبا در زير درخت است و دست راستش قطع شده است و از هوش رفته و خون از دست او جارى است پس از اسب پياده گرديد و دست او را بست و خون ايستاد پس از غشوه افاقه از براى او حاصل شده ديد مردى با محاسن نيكوئى در بالين او نشسته است اين وقت بر آن دختر سلام نمود چون سلطان ديد كه به هوش آمده است از حالاتش سؤال نمود آن دختر ماجرا را تماما بعرض سلطان رسانيد پس آن ملك عادل گفت غصه مخور تو دختر منى و من پسرى دارم ترا از براى او تزويج مىنمايم اين وقت او را بلشكرگاه آورده و محملى از براى او ترتيب داده او را در حرمسراى