شيخ ذبيح الله محلاتى
10
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
امام زمان عليه السّلام بودم تا هنگام عصر پنجشنبه به زيارت اهل قبور در مصلى كه مكانى است در آمل معروف و قبر برادر من در آنجا بود سر قبر او گريهء بسيار كردم كه ضعف بر من مستولى گرديد و عالم در نظرم تاريك گرديد پس برخواستم متوجه زيارت امامزادهاى كه در آنجا بود معروف به امامزاده ابراهيم گرديدم در اين حال نظرم افتاد در پهلوى رودخانه كه در آنجا بود ديدم نورى برنگهاى مختلفه آن عرصه را فروگرفته من زيارت را خاتمه دادم پيش رفتم مردى را ديدم كه در آن مكان نماز مىخواند و در سجده مىباشد با خود گفتم اين مرد يكى از بزرگان دين مىباشد و بايد او را بشناسم قبل از اينكه مفارقت كنم پس پيش رفتم و ايستادم تا از نماز فارغ گرديد بر او سلام كردم جواب فرمود عرض كردم شما اهل كجا هستيد و نام شما چيست فرمود نام من عبد الحميد و مردى غريب هستم با خود گفتم خوب است اين غريب را به خانه ببرم او را ميهمان بنمايم ديدم از جاى خود برخواست كه تشريف ببرد در حالتى كه لبهاى او بدعا متحرك بود اين وقت گويا بر من الهام شد كه اين بايستى امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه باشد اين وقت نظرم به صورت او افتاد ديدم خال سياهى چون پارهء مشك روى ورق نقره در طرف گونه راست او نمايان است بر يقينم افزود اين وقت از غايت دهشت و اضطراب دست و پا و ساير اعضايم گويا از كار ماند ندانستم چه بگويم و چه حاجت بخواهم اينقدر شد كه عرض كردم فدايت شوم آرزوى آن دارم كه خداى تعالى پنج اولاد به من كرامت بفرمايد كه آنها را به اسامى پنجتن آل عبا نام گذارم ديدم دستهاى خود را بلند كرد به طرف آسمان و دعا كرد و فرمود انشاءالله و رفت داخل آن بقعه امامزاده ابراهيم گرديد و مرا مهابت او و دهشت مانع گرديد كه داخل آن بقعه شوم گويا راه بر من مسدود گرديده و اضطراب شديدى مرا فروگرفت بالاخره بر در بقعه كه يك در بيشتر نداشت از براى خروج و دخول ايستادم در اين اثنا زنى بيامد و وارد بقعه گرديد منهم از عقب او رفتم اصلا كسى را نديدم از اين غرايب حالم ديگرگون گرديد و نزديك به آن شد كه غشى مرا عارض بشود لهذا مرا به خانه رسانيدند در همان ماه بمحمد حامله گرديدم بعد بعلى بعد بفاطمه بعد بحسن پس از چندى حسن فوت شد طولى نكشيد كه حامله شدم توأم دو