شيخ ذبيح الله محلاتى
87
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
غرقد انجمن شدند و چهل قبر يافتند كه همگان همانند بودند و قبر فاطمه شناخته نمىشد از مردمان ناله و نحيب برآمد و يكديگر را مورد ملامت ساختهاند و بسرزنش و شناعت گرفتهاند و گفتهاند پيغمبر شما جز يك دختر ميان شما نگذاشت و او از دنيا رفت نه به جنازه او حاضر شديد و نه بر او نماز گذارديد و نه اكنون قبر او را مىدانيد چه بىحميت مردم كه شما هستيد بعضى از بزرگان قوم گفتند زنان مسلمين حاضرند اين قبور را نبش مىكنند تا آنكه فاطمه را دريابند آنگاه بر وى نماز مىكنيم و ديگرباره به خاك مىسپاريم و قبر او شناخته مىگردد اين خبر با امير المؤمنين بردند آن حضرت چون شير خشمناك از خانه بيرون شد درحالىكه ديدهاى حقبين او چون عناب سرخ شده است و رگهاى گردنش از شدت غضب مملو از خون گرديده و قباى زردى كه خاص روز مقاتله است و يوم كريهته بود دربرداشت و ذو الفقار حمايل كرده راه بقيع پيش گرفت مردم همديگر را اعلام نمودند كه اينك على بن ابى طالب است كه به اين صفت كه مىنگريد درمىرسد و قسم ياد كرده كه اگر كسى از اين قبور سنگى را جنبش دهد اين جماعت را تا به آخر بقتل مىرسانم اين وقت عمر با گروهى آن حضرت را ديدار كردهاند . ( و قال له عمر مالك يا ابا الحسن و اللّه لننبشن قبرها و لنصلين عليها فضرب على بيده الى جوامع ثوبه فهزه ثم ضرب به الارض و قال له يا ابن السوداء الحبشية اما حقى فتركته مخافة ان يرتد الناس عن دينهم و اما قبر فاطمة فو الذى نفس على بيده لئن رمت و اصحابك بشيء من ذلك لا سقين الارض من دمائكم فان شئت فاعرض يا عمر فتلقاه ابو بكر فقال يا ابا الحسن به حق رسول اللّه و به حق من فوق العرش الا خليت عنه فانا غير فاعلين شيئا تكرهه ) عمر گفت يا ابا الحسن چيست ترا سوگند با خداى نبش مىكنم قبر فاطمه را و بر او نماز مىگذارم على عليه السّلام دست بزد و اطراف جامه عمر را درهم پيچيد و حركتى داد و سخت او را بر زمين بكوفت و گفت اى زادهء كنيز سياه حبشية خلافت كه حق من بود به من نگذاشتيد و من دست باز داشتم به جهت اينكه مردم مرتد نشوند و از دين برنگردند اما قبر فاطمه به آن خدائى كه جان من در قبضه قدرت او است اگر تو يا اصحاب تو قصد