شيخ ذبيح الله محلاتى
291
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
پوست را پر كرد پس آن پوست را حضرت به من سپرد و فرمود هركس بعد از من بنزد تو بيايد و فلان و فلان نشان را به تو بدهد اين پوست را به او تسليم كن چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت و ابو بكر غصب خلافت نمود عمر پسر ام سلمه گويد مادرم مرا به مسجد فرستاد و گفت برو ببين اين مرد چه مىگويد پس من به مسجد آمدم ديدم ابو بكر بر منبر است و خطبه مىخواند چون خلاص كرد از منبر فرود آمد و بخانهء خود رفت پس مادرم صبر كرد تا عمر خليفه شد باز مادرم مرا فرستاد فرمود برو ببين چه مىگويد من رفتم و مراجعت كردم گفتم اين هم مثل صاحب خود كرد . پس مادرم صبر كرد تا عثمان خليفه شد باز مادرم مرا به مسجد فرستاد و من رفتم و مراجعت نمودم گفتم او هم مثل دو رفيق خود خطبه خواند و از منبر به زير آمد و بخانهء خود رفت پس مادرم صبر كرد تا امير المؤمنين زيب او رنگ خلافت گرديد باز مادرم فرمود به مسجد رو ببين على عليه السّلام چه مىگويد پس من به مسجد آمدم ديدم آن حضرت خطبه مىخواند چون از منبر به زير آمد مرا طلبيد و فرمود به من برو بمادر خود بگو رخصت بدهد كه من مىخواهم بنزد او بيايم . پس بنزد مادرم رفتم و او را خبر كردم گفت به خدا قسم كه من نيز او را مىطلبم پس چون آن حضرت به خانه آمد فرمود اى ام سلمه بده به من نامهاى را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به تو سپرده است عمر پسر ام سلمه گفت كه چون امير المؤمنين اين را فرمود مادرم ام سلمه برخواست و صندوقى را گشود و از ميان آن صندوق صندوق كوچكى بيرون آورد و در آن را گشود و نامه از ميان آن بيرون آورد و بعلي بن ابى طالب تسليم نمود پس ام سلمه به من گفت اى فرزند پيوسته ملازم على عليه السلام باش و دست از دامان على بر مدار كه به خدا سوگند ياد مىكنم كه بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امامى به غير از على عليه السلام نخواهد بود و نيز شيخ طوسى بسند معتبر روايت كرده و مجلسى در جلد ثانى حيوة القلوب آن را نقل كرده است كه ام سلمه فرمود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حجة الوداع زنان