شيخ ذبيح الله محلاتى

26

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

بيست و پنجم : از غرائب علو حق آنكه عايشه كه نسبت اين حديث را بعض عامه به او مىدهند عملا آن را تكذيب كرد چنانچه طبرى و ثقفى على ما نقل عنهما در تاريخ خود روايت كرده‌اند كه عايشه در نزد عثمان ابن عفان آمد و گفت عطائى كه پدرم ابو بكر و خليفه دوم عمر به من مىدادند تو نيز به من بازده عثمان گفت من از كتاب خدا و سنت رسول اكرم براى اين عطا موضعى نيافتم و جائز نمىدانم و لكن پدرت يا عمر بن الخطاب از روى طيب خاطر خود و مطابق دلخواه به تو چيزي مىدادند نه از باب وجوب و من خود را موظف نمىدانم كه تابع آنها باشم در رأى و من اين كار را نخواهم كرد عايشه گفت پس ميراث مرا از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بازده عثمان گفت مگر فراموش كردي كه فاطمه آمده بود براى مطالبهء ارث پدر خود رسول خدا و تو و مالك بن اوس شهادت داديد كه پيغمبر ارث نمىگذارد و شما دو نفر حق فاطمه را باطل كرديد ؟ اكنون خود آمده‌اى از من مطالبهء ارث از پيغمبر مىكنى من اين كار را نخواهم كرد طبرى اين جمله را در اين باب زياد كرده كه عثمان تكيه كرده بود چون اين حرف بشنيد مستوى نشست و گفت آيا تو نبودى كه با آن اعرابى كه با بول خود وضو مىگرفت در نزد پدرت شهادت داديد كه پيغمبران ارث نمىگذارند . شيخ مفيد مىفرمايد كه بعد از آن عايشه مردم را بقتل عثمان تحريص مىنمود تا واقع شد آنچه شد . بيست و ششم : آنكه ابو عثمان جاحظ حديث نحن معاشر الانبياء را باطل دانسته با آنكه جاحظ از متعصبين عامه است محدث قمى در بيت الأحزان ص 65 از علم الهدى سيد مرتضى قدس سره نقل مىكند كه فرمود : ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ مىگويد : « مردم گمان مىكنند كه دليل بر صدق خبر اين دو يعني ابو بكر و عمر و برائت ساحت ايشان از كذب دربارهء گفته پيغمبر كه فرمود ما ارث نمىگذاريم ترك انكار قوم است بر ابو بكر و عمر يعنى چون اين كلمات را ابو بكر و عمر گفتند مسلمانان قول آن دو نفر را منكر نشدند بلكه ساكت بودند و همين ترك انكار قول دليل بر راستى قول آن دو نفر است با اينكه اگر ترك انكار صحابه بر آن دو نفر دليل بر راستى آنها باشد ناچار بايد گفت كه ترك انكار صحابه بر متظلمين و احتجاج‌كنندگان كه على و فاطمه بوده باشند در آن وقتىكه