شيخ ذبيح الله محلاتى
150
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
غذا ندادند برگشت و بابن المبارك كه پدر او بود شكايت كرد كه من داخل خانهء فلان همسايه شدم ديدم گوشت مىخورند و به من ندادند ابن المبارك كسى را فرستاد آنها را سرزنش كرد علويه فرستاد كه اى ابن المبارك مرا ملجأ ساختى كه كشف حال خود بنمايم و پرده از روى كار خود بردارم دانسته باش كه صاحبخانه فوت شده و اطفال يتيم من پنج روز است كه غذاي درستى بدست آنها نيامده من در مزابل دور مىزدم مرغابى مردهاى يافتم آن را براى كودكان خود طبخ كردم چون به فرزند تو حرام بود ندادم ابن المبارك گريست و پانصد دينار بعلويه داد پس آن خواب مذكور را ديد و به حج نرفت . حكايت بيستم احسان مجوسى و اسلام او در كتاب فضائل السادات مذكور از تذكرة الخواص سبط ابن جوزي حديث كند كه او گفت من در كتاب جوهري ابن ابى الدنيا ديدم كه مردى رسول خدا را در عالم رؤيا ديد كه فرمود برو در نزد فلان مرد مجوسى و به او بگو كه مستجاب شد دعايى كه در حق تو كردند آن مرد از خواب بيدار شد و وقعى به آن رؤيا نگذاشت تا اينكه ثانيا و ثالثا اين خواب را ديده ناچار بدر خانه مجوسى آمد و در خلوت با او گفت كه من رسول پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىباشم كه به تو بشارت بدهم كه دعاي كسانى كه در حق تو دعا كردند مستجاب شد مرد مجوسى گفت تو مرا مىشناسى كه من منكر دين و نبوت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىباشم مرد مسلمان گفت من همه اين مراتب را بتفصيل مىدانم فلذا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تا سه مرتبه بخواب من نيامد اقدام در تبليغ اين پيغام نكردم كه مبادا تو گمان كني من مىخواهم خودنمائى بنمايم آن حضرت چون در مرتبهء سوم امر فرمودند من ناچار تبليغ اين رسالت كردم مجوسى گفت اسلام به من عرض كن پس مجوسى شهادتين گفته بشرف اسلام مشرف شد پس تمام بستگان و اقارب خود را طلبيد و گفت اى جماعت من بشرف اسلام مشرف شدم هركدام از شماها كه مسلمان بشود آنچه مال از من در نزد او است استرداد نمىكنم و به او هبه مىنمايم و هركه ابا مىنمايد بايد كه دست بدارد از آنچه من بنزد او دارم پس همهء آن قوم بشرف اسلام