شيخ ذبيح الله محلاتى

139

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

من چون اين مطلب را شنيد سيلاب اشك از چشمهاى او فروريخت و به من گفت حيا نكردى از رسول خدا كه ذريهء او بدر خانه تو مىآيد و يك اشرفى به او مىدهى و حال آنكه استحقاق و پريشانى او را مىدانى اكنون تعجيل كن و خود را به او برسان و از وجه مذكور هرچه باقىمانده همه را به آن علوى عطا كن ابن الخصيب گويد سخن زوجه‌ام در من تأثير كرد بشتاب برخواستم و از آن دنانير هرچه باقى بود همه را برداشتم و أثر آن علوى رفتم و با كيسه‌اش به او دادم و مراجعت به خانه نمودم چون قرار گرفتم از كرده خود پشيمان شدم و با خود گفتم اكنون خبر بمتوكل مىرسد و او با علويين دشمن است البتّه مرا خواهد كشت از ترس خواب از چشم من پريد زوجه‌ام مرا گفت مترس و بر خدا توكل بنما وجد علويين حافظ تو است در اين سخن بوديم كه در خانه را زدند من با هزار ترس و بيم از جا برخواستم چون بدر خانه رسيدم ديدم جماعتى از خدم با مشعلهاى فروزان گفتند سيده مادر متوكل شما را مىطلبد من برخواستم لباس پوشيدم و با ايشان روانه شدم ولى بسيار دهشت و ترس داشتم در بين راه رسول از پس سر رسول مير سيد همه مىگفتند كه شتاب كنيد كه سيده مادر متوكل منتظر است سپس من رفتم تا پس پرده ايستادم شنيدم كه مىگفت اى احمد بن الخصيب خدا ترا و زوجه ترا جزاي خير دهد گفتم اى سيده مگر چه خدمتى كرده‌ام گفت نمىدانم در اين ساعت بخواب رفتم رسول خدا را در عالم رؤيا ديدم كه به من فرمود خدا ترا و زوجه ابن الخضيب را جزاى خير دهد اكنون بگو بدانم چه معروفى از تو به عمل آمده ابن الخضيب گويد من قصه زوجه خود و علوى را شرح دادم مادر متوكل خوش‌حال شد و در همان ساعت از جامه و پول چندان به من داد كه قيمت او صد هزار درهم بود و گفت اين از زوجه تو و اين از آن تو پس آن اموال را گرفتم و بدر خانه علوي آمدم چون در را كوبيدم از درون خانه صداى علوي بلند شد كه بياور آنچه با تو است اى احمد بن الخضيب پس بيرون آمد و گريه مىكرد من از او سؤال كردم از كجا دانستى كه من در خانه هستم و چرا گريه مىكنى گفت چون داخل منزل خود شدم زوجه من سؤال كرد كه اين چيست با تو من قصه را بشرح كردم گفت پس سزاوار