شيخ ذبيح الله محلاتى
284
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
را كه شنيعتر اجتماعى كرده باشند از اين اجتماع شما جنازهء رسول خدا را در پيش روى ما گذارديد و بجانب سقيفه شتافتيد و بين خود هرچه خواستيد كرديد بدون مشورت ما اهل بيت و حق ما را خاص خود پنداريد از سخنان فاطمه مردم متفرق شدند عمر چون ديد كار بكام نشد ثانيا بنزد ابو بكر آمد گفت در كار على سستى روا نيست و از او بايد بيعت گرفته شود ابو بكر قنفذ را فرستاد كه على را حاضر نمايد قنفذ بدر خانهء حضرت آمد آن حضرت فرمود حاجت چيست گفت خليفهء رسول خدا ترا مىطلبد على فرمود چه زود بود كه بر پيغمبر خدا دروغ بستيد قنفذ برگشت و آنچه شنيده بود با ابو بكر گفت ابو بكر گفت برو على را بگو امير المؤمنين ترا مىطلبد قنفذ برگشت و پيغام رسانيد حضرت فرمود سبحان اللّه ابو بكر دعوى امرى كه ربط به او ندارد مىنمايد يعنى لقب امير المؤمنين كه خاص من است بر خود بسته قنفذ برگشت و آنچه شنيده بود شرح داد عمر ثانيا ابو بكر را تحريص بر احضار امير المؤمنين مىنمود و ابو بكر مىگريست عمر چون حال بدين منوال بديد از جاى برخاست با جمعى بدر خانهء فاطمه آمد و در خانهء را بشدت كوبيد فاطمه چون صداى هياهوى مردم بشنيد بصداى بلند ناله برآورد و همى ندبه كرد و گفت اى پدر بزرگوار و اى رسول تاجدار آيا خبر دارى كه امروز چگونه دچار ظلم پسر ابو قحافه و پسر خطاب شدم و چها مىبينم بعد از تو از ايشان مردم از ندبهء فاطمه و صداى گريهء او متفرق شدند در حالتى كه نزديك بود قلبهاى آنها از هم بپاشد و جگرهاى آنها پارهپاره شود ولى عمر با جماعتى از ياران او روي برنتافتند تا على را دستگير كرده بجانب مسجد كشيدند و در محضر ابى بكر حاضر كردند و او را امر به بيعت نمودند فرمود اگر بيعت نكنم چه خواهد شد عمر گفت سر از بدنت بردارم فرمود در اين وقت بندهء خدا و برادر رسول خدا را بقتل آورديد عمر گفت قبول داريم كه بندهء خدا هستى و ليكن قبول نداريم كه تو برادر پيغمبر باشى اين بگفت و روى بابى بكر آورد و گفت امر خود را در على جارى كن ابو بكر سر در پيش انداخته ساكت بود بعد سر برآورد و گفت دست از على بازداريد تا فاطمه دختر پيغمبر در كنار او هست من او را بامرى اكراه نمىكنم در اين وقت على با چشم گريان بر سر قبر رسول خدا پناهنده