محمد على آزاد كشميرى

31

نجوم السماء في تراجم العلماء ( فارسي )

رفت چون شيخ ز دار فانى * گشت ايوان جنانش مأواى دوستى جست ز من تاريخش * گفتمش « شيخ بهاء الدّين واى » بعد از اين مصنف تاريخ عالم‌آراى عباسى گويد كه محمد صالح برادرزاده‌ام چنين گفته : « افسوس ز مقتداى دوران » « 1 » ميرزا محمد طاهر اصفهانى در تذكرة الشعراء آورده كه : « شيخ بهاء الدّين محمد خلف مجتهد الزمانى شيخ حسين بن عبد الصمد جبعى است كه قريه‌اى است از قراى جبل عامل ، حقا كه شيخ المحققين و قدوهء ارباب يقين و واسطة العقد گوهر عرفان و بحر مواج معرفت و ايقان بود » . ايضا صاحب تذكرهء مذكوره بعضى از محامد حالات و تصانيف مشهوره‌اش را ذكر نموده و گفته است كه مجملا قريب به صد تصنيف و تأليف دارد ، جميع مختصر مفيد . قبل از فوت شاه‌عباس صفوى ماضى در سنهء يك‌هزار و سى هجرى مرغ روحش به قصد بهشت جاويد ، بال پرواز گشاد و تاريخ وفات او را از اين مصراع يافته‌اند ، مصراع : « افسر فضل اوفتاد بىسر و پا گشت شرع » « 2 » انتهى . يعنى هرگاه حرف اول از لفظ « فضل » و حرف اول و آخر از لفظ « شرع » را ساقط كنند در بقيهء حروف ثلاثه عدد تاريخ برمىآيد . ميرلوحى تاريخ اين واقعه را چنين يافته : بهاء الدّين محمد شد مه شوال از عالم و ايضا ملك حمزهء سيستانى به طريق تعميه گفته : بىبها شيخ بهاء الدّين گو و سيد نعمة الله جزايرى نقل كرده كه شيخ بهاء الدّين - عليه الرحمة - را با يكى از علماى مصر كه اعلم و افضل علماى سنيه بود مباحثهء عجيبه‌اى واقع شد و شيخ پيش او اظهار تسنن نموده بود . پس پرسيد كه رافضيان كه در شهر شما مىباشند در حق ابو بكر و عمر چه مىگويند ؟ شيخ فرمود كه دو حديث به من ذكر نمودند كه از جواب آن عاجز شدم . گفت : آن چيست ؟ شيخ فرمود كه مىگويند كه در صحيح مسلم منقول است كه پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود : من اذى فاطمة فقد آذانى و من آذانى فقد آذى الله . بعد از اين به فاصلهء پنج ورق در آن كتاب منقول است كه حضرت فاطمه از دنيا رفت درحالىكه بر ابو بكر و عمر غضبناك بود . آن عالم گفت مرا مهلت ده كه امشب در آن كتاب نظر كنم . چون صبح شد عالم مذكور به شيخ گفت كه آيا من نگفته بودم كه رافضيان دروغ مىگويند ، مطالعهء آن كردم و در ميان هر دو حديث مذكور فاصله زياده از پنج ورق يافتم ! اين سخن انتهاى اعتذارش از معارضهء مذكوره بود .

--> ( 1 ) . عالم‌آراى عباسى ، ص 967 . ( 2 ) . تذكرهء نصرآبادى ، ص 150 .