محمد على آزاد كشميرى

439

نجوم السماء في تراجم العلماء ( فارسي )

پس بعد از انعقاد نذر ، دامن همت بر كمر زده به نزد آن مرد در كاروانسرا حاضر شدم و سلام كردم . جواب گفت و در گوشه‌اى نشستم . تواضع جزئى و تحيت قليله‌اى ادا كرد . ازآن‌پس گفتم كه مرا با شما مكالمه‌اى است موقوف به آنكه حواس جمعى داشته استماع نمايند . گفت : بگو ! پس من شروع كردم از بىاعتبارى روزگار غدار و فناى اعمار و هلاك و اضمحلال آثار و عذاب روز شمار و قهر و غضب حضرت جبار قهار از آيات و اخبار ائمهء اطهار و حكايات بسيار مذكور داشتم به نحوى كه ديدم اشك بر دور ديده‌اش حلقه زد . چون رقت قلب او را مشاهده نمودم با خود گفتم كه بالفعل وقت به كار زدن معاهده و احتمال تأثير است . پس گفتم كه چه مىشود كه اين صدمات و لطمات و عقبات را دفع سازى به اينكه تنخواهى براى طلاب مدرسهء فلانيه به من دهى كه ميان ايشان تقسيم نمايم تا حق تعالى آن روز كه روز خلّت « 1 » و شفاعت و ثروت نيست ترا رحم نمايد و از اين شدايد خلاص نمايد . پس آن مرد بىفاصله و بىمسامحه و مساهله و مماكسه « 2 » و مساوقه « 3 » يك‌صد تومان اشرفى به من تسليم نمود كه اين را اخذ كرده و ميان طلاب آن مدرسه قسمت نموده باشيد . من با خود گفتم كه بايد فورا برخاست و رفت كه مبادا به اغواى غيلان « 4 » داخله و عفاريت « 5 » خارجه و تسويلات ابالسه « 6 » از اين عمل پشيمان شود . بلافاصله برخاستم و روى به جانب مدرسه آوردم . همين‌كه به در كاروانسرا رسيدم ديدم آن مرد از پشت سر فرياد مىكند كه اى آخوند در همان‌جا باش كه من ترا ببينم ! من دانستم كه پشيمان شده است . پس ، از سرعت و شتاب من ، او هم سرعت نمود تا وسط بازار به من رسيد و مرا گرفت . من هم او را گرفتم و بناى مضاربه و مشاجره و منازعه گذاشتم . مصلحين خيرانديش از پس و پيش جمع شدند و از او استفسار نمودند كه چرا با آخوند بيچاره مجادله دارى ؟ گفت كه : آخوند امروز به منزل من آمد و مرا فريب داد و مبلغ گزافى تنخواه از من درخواست نمود و مال مرا مىبرد . چون مردم ماجرا را فهميدند او را منع كردند كه بعد از قرنى و عمرى ، تنخواهى جزئى به اين شخص كه فقير و عالم است داده‌اى اكنون پشيمان شدن بىمعنى است . پس او را گرفتند و نگاه داشتند و نصيحت مىنمودند . من از دست او بيرون آمده به مدرسه رسيدم و طلاب را جمع نمودم و آن تنخواه را ميان ايشان قسمت نمودم و آن مبلغى كه به آن نذر مجازات منعقد ساختم از ايشان گرفتم .

--> ( 1 ) . خلّت - دوستى ، مهربانى ، رفاقت . ( 2 ) . مماكسه - چك‌وچانه زدن . ( 3 ) . مساوقه - مفاخرت كردن . ( 4 ) . غيلان - غولان . ( 5 ) . عفاريت - ديوها ، اهريمنها . ( 6 ) . تسويلات ابالسه - فريب و مكر و اغواى شياطين .