محمد على آزاد كشميرى

378

نجوم السماء في تراجم العلماء ( فارسي )

سهيم گرديده ، جماعت فضول از فضل و هنر عارى ، و گروهى جهول در جهل مصداق قدرت بارى بر روى كار آمده ، با وجود عدم قابليت ذاتى و بىجوهرى فطرى ، خود را از مستعدان زمان و دانشمندان جهان انگاشته ، كوس لمن الملكى مىزنند ، و دعوى انا و لا غيرى مىكنند ! از غايت عجب و تفاخر ، كلاه گوشهء نخوت بر آسمان مىسايند و از نهايت تعلى « 1 » و تبختر « 2 » پا بر زمين نمىگذارند و خود را از يكه‌تازان مضمار « 3 » علم و دانش ، و تفرد سواران ميدان فضل و بينش مىانگارند ، حرف‌شناسى عرش المعرفة و سوادخوانى لب الحكمة اين‌ها است ، و بااين‌همه ذهن و ذكا و فطانت و دها ، پلهء پست خود فراتر از پلهء رسائى بزرگان مىنهند و پايهء كوتاه خويش را بالاتر از پايهء والاى بلندقدران قرار مىدهند ، هر بوالجهلى خود را رديف مدينهء علم و هر بوالفضولى ، خويش را سهيم ابو الفضل مىانگارند ، و هر باقلى « 4 » خود را زعيم جرير و اخطل بلكه از متنبى و اعشى افضل مىپندارد ، هر گوساله با موسى عمران ، لاف مضاهات « 5 » و هر خرى با عيسى مريم دم مساوات مىزند ! و هر خسيسى پلهء خويش را با رئيس حكمت يونان برابر مىنهد ! و هر ابلهى پايهء خود را بالاتر از پايهء فلاطون و ارسطو قرار مىدهد ! چون شرح محامد و اوصاف اين آباء الفضول و اطفال الغفول از مكنت امكان و حيطهء بيان خارج است بنا بر اختصار به ذكر اين قطعه كه در وصف ايشان بيانى است درست و خلعتى است بر قامت قابليتشان چيست ، مبادرت نمود . قال تغمده اللّه بغفرانه . قطعه : حيرتى دارم حزين از حال ابناى زمان * كودنى چند از چراگاه كمى و كوتهى پوزهء معنى گشادستند در ميدان لاف * مبتدى ناگشته چون گشتند يا رب منتهى ديده از بينش معرا سينه از ادراك پاك * قالب از جان بىنصيب و صورت از معنى تهى نيروى مورى نه و با شيرمردان در مصاف * رتبهء كاهى نه و در جلوه با سرو سهى غول صحراى غوايت « 6 » ، ديو كهسار هوى * كور مادرزاد جهل و خضر راه گمرهى معنى كامل عياران خرد را كرده مسخ * در دكان معرفت قلاب زرّ ده‌دهى جز تكبر فهم ناكرده ز « ما » و « انما » * غير « ها » و « هو » ندانند از ضمير « هو » و « هى » خامه ز ايشان در عذاب و نامه ز ايشان در و بال * بىحصول درك معنى از خهى و از زهى مردم ار اين‌اند ، شرم اين ، و تميز و فهم ، اين ! ! * مىنخواهد ديد دنيا بعد از اين روى بهى

--> ( 1 ) . تعلى - بلند شدن . ( 2 ) . تبختر - تكبر . ( 3 ) . مضمار - ميدان اسب تاختن . ( 4 ) . باقل - سبزىفروش . ( 5 ) . مضاهات - شبيه گشتن و مانند شدن . ( 6 ) . غوايت - گمراهى .