رضا قليخان هدايت
1535
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گر تو ز آب و گلى براستى از تو * تا به چه پايه است فخر آدم و حوا حلم نه چونانت از رطوبت بلغم * خشم نه چونانت از حرارت صفرا لفظ نظير تو در ضمير گر آيد * بيشتر از وى رود تصور حاشا رايحهء خلقت ار به خلد فرستند * پنجهء حوران فتد به سبلت طوبى خدمتى آراستى چو روى نگارين * صدر جهان را زهى قصيدهء غرا من به حضورش به گاه عرض كواكب * بردم و انشاد را كشيدم آوا گرم نمودم دلش به مهر تو زان نظم * گرم بدانسان كه مرد كينه بهيجا خواندم و ن نامه را به هديه سپردمش * بستد و لب بستم از حديث تقاضا ايضا در مدح مهاراج دكنى گويد اى بسرت ز آفتاب چتر زراندود * حامل تختت براقزادهء داود گه به زمين در بوى به صورت قارون * گه به فلك برشوى به سيرت نمرود ليك نه قارون با عداوت موسى * ليك نه نمرود با خصومت معهود رزم گذارى ولى نه از پى ملكت * راه سپارى ولى نه از در مقصود تيغ تو آن جوهرى كه آينهء ضر * تير تو آن گوهرى كه قاعدهء سود در بر گردون كشى مظلهاى از مشك * بر سر گيتى نهى نهنبنى از دود باد سوارى و خاك چون ز تو باليد * آب نژادى و نار چون ز تو پالود برقع مهرى چو در كند به تو مفتوح * آفت خاكى چو ره كند به تو مسدود اژدر آذرتن از مشام تو ظاهر * گوهر دريادل از ضمير تو موجود جنبش زنگىتنان بساط ترا رقص * غرش رعد دمان نشاط ترا عود از دم خشمت زيان برد تن خارا * از نم چشمت جوان شود سر فرتود چشم تو گويى ز كلك صدر نمىبرد * خشم تو گويى به تيغ صدر دمى سود صدر اجل آن به عز و مجدت مسعود * شمس دول آن به راى و سيرت محمود پيش گمانش كلاه عقل ز نخ ساى * پيش ضميرش جبين لوح زمين سود چرخى حكمش همه ستارهء سيار * بحرى علمش همه لآلى منضود