رضا قليخان هدايت
1534
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نه چون طبع حسود من گرايد جانب پستى * همى چون همت صدر جهان باشد فلكپيما در جواب قصيدهء جناب وصال گويد اى ز فلك دررسيده جانب غبرا * هم فلك اندازهاى و هم ملكآسا نزل نزول ترا چه هديه گذارم * يا خلف الوحى مرحبا يك اهلا از چه ره آيا به من نزول تو باشد * من نه پيمبر نه هند يثرب و بطحا چرخ گراينده بينمت ز معانى * سوى منت ره غلطد شد است همانا ور به منت ره بود به عاريه مانى * باز شتابى به اصل همچو مسيحا زان كه ز جور يهود امت معنى * حفظ مرا يافتى چو دير سكوبا در عجب از لفظ و معنى توام ايراك * در به شبه گوهر و به گوهر دريا خط تو از رنگ چون غراب شب آمد * كش به نهانى در است بيضهء بيضا در تو پيدايى هنر همه پنهان * وز تو پنهانى سخن همه پيدا طبع نگارندهء ترا به گمانم * دست به جنت گشوده است به يغما ور نه به يغما گشوده دست به جنت * اين همه حورى كجا و عرصهء دنيا قاف معانى تويى كه در تو نهانست * معنى نبسوده چشم عقل چو عنقا نامزد من هزار بكر شد از تو * تا كه ازين خيزدم ز شرع چه غوغا ور به طريق نبى نظم جواز است * باد حلالم وصال اين همه عذرا شارع شرع سخن وصال كه فكرش * هست چو جبريل در تعلم و القا آكه هنر زو چو صيت اوست جهانگير * آنكه سخن زو چو قدر اوست فلكسا آنكه ز گرمى طبع و نرمى لفظش * تافته آذر به رشك و بافته ديبا عكس به دريا مگر فكنده ضميرش * كاين همه گوهر ذخيره ساخته دريا اى سخنت از گزاف و حشو منزه * اى قلمت از خطا و سهو مبرا پايه از قدر خويش ساز مقامش * بر شدن چرخ هرگز است تمنا شاهدى از طبع خويش نه به كنارش * همسرى حور هركه راست تولا اى تو جهان معانى ابلهيم بين * كت به خطاب اندرون بخوانم تنها