رضا قليخان هدايت

1533

مجمع الفصحاء ( فارسي )

1021 نيرى شيرازى نامش ميرزا طاهرين قديم خان در به دو جوانى تحصيل كمالات كرده زان سپس روى سياحت به ساحت هندوستان آورده در شهر دكن به خدمت مهراج چند و لعل رسيده و مداحى او را گزيده قبول خاطر ممدوح يافته و به مدارج قرب شتافته بر شعراى وى مقدم و امير آمد و به اندك روزگارى صاحب مكنت و ثروت شد پس از چند سال بنا بر حب وطن زد كن روى به شيراز نمود و دوستان قديم را ملاقات فرمود الحق جوان خليق هميم نكته‌دان خوش‌محاوره و شاعر قادر ماهر بود فرمانفرماى ملك فارس طاب ثراه خواست كه در آنجا سكونت و معونت جويد و به خلاف ايام گذشته به ترك هند و هنديان گويد وى نپذيرفت و ترك مولد و موطن گفت و همانا به اين مقال مترنم آمدى كه گفته‌اند نتوان مرد به‌سختى كه من اينجا زادم ديگرباره به هواى دوستان تن به مهاجرت و مسافرت هندوستان درداد و در آن ملك افتاد و داد شاعرى در آن بلاد دادگاهى قصايدش به فارس آمدى و ياران را متذكر شدى در سنهء 1256 در هند بر حيات گيتى دامن افشاند و ديوانش در هند فروماند از آنچه به ايران رسيده و مؤلف ديده و شنيده منتخبى از آن ايراد مىيابد . در صفت ابر و مدح ممدوح خود گفته چه بود اين دود آتش‌دم كه شد از شيب زى بالا * ز عكسش كوه و هامون شد نهان در نيلگون ديبا نه دوزخ باشد و باشد هزارش شعله چو دوزخ * نه دريا باشد و باشد هزارش موجه چون دريا تو گفتى نيلگون خرگاهى اطنابش به مركز بر * همىافراخت آخشيجان به زير گنبد خضرا و يا اندر هوا آمد روان پيلان كه پيكر * فروآويخته زنجيرهاى سيمشان از پا گهى از جامهء احرام سازد كوه را محرم * گهى در جامهء راهب نمايد خويش را ترسا هوا زان تيره و تاريك ماند چون دل احمق * زمين زان خرم و خندان شود چون خاطر دانا زمين مستسقى و درياش آب چشم او ليكن * عجب آمد كه آب آمد علاج درد استسقا دليرى تيرش از زيبق سوارى رخشش از صرصر * نه تيرش را بود پيكان نه رخشش را بود هرا