رضا قليخان هدايت
1514
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تير يكى آه كارگر به تو مىنايد * زاهن بركرده تن كه اين همه ستوارى سفلهتنان را به تارك افسر اقبالى * رادسران را به فرق ابر شرربارى ذات عدم از تو قايم است و تو موجودى * رسم ستم از تو ثابت است و تو سيارى نقطه صفت ما درون دايرهات حيران * تو ز چه سرگشته همچو پرهء پرگارى تا بفريبى به رنگ و بوى و كشى ناگه * يوسف دلپرورى و گرگ جگرخوارى تا كه به عسرت كشى عصاره جان ما * دورزنان سال و مه چو استر عصارى دير بپايى به هر ديار وز ياران * در به ديارى نه ديرپا ز تو ديارى مردمت از جنبش جلاجل هفتاختر * كودكسان روز و شب به خواب و تو بيدارى چينه چنان ما چو كبك و باز صفت بر ما * متصل آويخته به مخلب و منقارى كام نهان بخشى و عيان كشى از حسرت * شاهد خلوت سر او شحنهء بازارى خلق كرم از تو طالبند زهى غفلت * مرگ كه مقلوب آن بود تو همان دارى تربيت از خيل خاندان تو مىبايد * نيست بجز اضطرارمان چو تو مختارى كس به نشيب و فراز جان ز تو نربايد * گه تك چاه بلا و گاه سردارى چهره به هر زينتى كه هست بيارايى * مرد به هر حيلتى كه هست بيازارى نيست از آن چهر زيب كرده مرا حاصل * جز رخ لعلى نگار و چشم گهربارى از در دين بتگرى كه مهر و مجرا را * صاحب ناقوسى و مواظب زنارى پردهء گيتى تويى و پردهدرى كارت * وه كه چه بيهوده كار و مختلف اطوارى بارى كام حسود ساز كن از مرگم * گرچه نشد ساز از تو كام دلم بارى تكيه تو را بر بقاى خويش همىباشد * يا مگر ايمن ز انتقام جهاندارى صف به صفم گر همى گناه به حشر اندر * نيست غمم با ولاى صفدر سالارى رباعيات خوش آنكه به وصل تو زمان بود مرا * لعل تو نعيم جاودان بود مرا هم با تو به كام تو سخن مىگفتم * گويى كه زبانت به دهان بود مرا