رضا قليخان هدايت
1495
مجمع الفصحاء ( فارسي )
غزليات مىنوشد و پنهان كند از من سخنش را * كو قدرت آن تا كه ببويم دهنش را رحمت نكند بر دل مجروح كه در بزم * بر باد دهد طرهء عنبرشكنش را * * * بيندم غير چو با يار سپارد جان را * بعد ازين جز به قفا مىنفتم جانان را در دل سخت تو آه دل من بىاثر است * تير بيمار كجا رخنه كند سندان را * * * در اثناى تغافل شادم از دزديده ديدنها * چو من رندى كه دارد ياد در حسرتكشيدنها زدم بوسى به پاى يار و زير تيغ جان دادم * گرفتم خونبهاى خويش بيش از سر بريدنها * * * ما پاكدامنيم و ليكن به خون دل * آلوده كرده عشق تو دامان پاك ما آلت زهد نه شايستهء رندان صفاست * سبحه در دست مرا بهر شمار جام است * * * بيار باده كه بر ما ز كثرت زهاد * نمىرسد كف آبى ز جويبار بهشت * * * آن به كه نيارم نظر افكند به سويت * حيف است كه از دل برود حسرت رويت * * * به بند چون تو دريغست صيد همچو منى * و گرنه اين دل ديوانه درخور بند است * * * صاحبنظران كام به نظاره ستانند * غافل مشو اى دوست كه صاحبنظرى هست توفان بلاى دوجهانش ننشاند * اين خاك كه ما را به سر از رهگذرى هست * * * نظر از من رقيب امشب به رويش در نمىبندد * كه كس راه نظر بر كس ازين بهتر نمىبندد * * *