رضا قليخان هدايت
1479
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ربودى از كف من دين و دل زان طرهء مشكين * نمىترسى مگر از عدل شاهنشاه دينپرور شه گيتىستان فتحعلى شه آنكه فرمانش * بود جارى به انس و جان بود سارى به بحر و بر اساس جاه او و الا بناى عدل او محكم * نسيم لطف او گلشن سموم قهر او آذر بريزد در صف جنگ از نهيبش سرگرايان را * زبر جوشن ز تن خفتان ز كف صارم ز سر مغفر هنر با رأى او منضم خرد در ذات او مدغم * سخا با دست او توأم ادب در طبع او مضمر الا تا گردش گردون و دور اختران باشد * بود او در جهان سلطان بود او در جهان سرور فى الحكمة و الموعظه روزى سر از دريچهء همت برآورم * زين كاخ تا به كنگرهء عرش برپرم حوران در انتظار من و من ز ابلهى * از زال پرفريب جهان عشوه مىخرم آماده گشته ساغر ز قوم در جحيم * من در هواى مطرب و ميناى و ساغرم گه مفلسم ز گوهر شادى از آنچه باك * بنگر ز اشك دانهء ياقوت احمرم پرمايهام اگرچه ز زر نيست مايهام * گه مفلسم ولى ز قناعت توانگرم خاموش و نكتهسنج به عالم چو سوسنم * آزاد و سربلند به دوران چو عرعرم هم از مثنويات اوست كه در نصايح گفته چشم حيلت بين بسى دارى به كار * چشم عبرتبين اگر دارى بيار چند خسبى رفت اينك قافله * بوى خون مىآيد از اين مرحله كعبهء دل معبد اهل وفا است * كعبهء دل مقصد اهل صفا است