رضا قليخان هدايت
1473
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آرى هلوع آمد بشر آرد جزع هنگام شر * چون شد خطر گيرد خطر چون شد اجل گردد اجل قطعات شه خورشيدفش فتحعلى شاه * كه چهرش آفتاب عالمآرا زهى اى جانفزا تمثال خسرو * كه آمد جامهات ديباى خارا شدى شيدا چو فرهاد دلاور * گرت مىديد شيرين دلارا ازين سنگ و ازين صورت در اسلام * جهان را بينم آيين نصارا غرض چون پرتوآرا شد در آن سنگ * فروغ آفتاب چهردارا پى تاريخ سالش زد رقم عقل * كز ايزد نور در طور آشكارا فى الهزل خواجه عيد است و هيچ مىدانى * كه من از فاقه ژنده دارم رخت جز رهى هركه بنگرى خود را * داده زيور ز رخت گرچه درخت بنده را از پى تدارك عيد * جگر از رنج فاقه لختالخت اير من هفتسين من چه كنم * نيست اندر كفم جز اين از بخت بشمر اينك سپيد و سرخ و سياه * سهمگين و سطبر و سركش و سخت و له دوشينه مرا با نوى مشكو به سيه داه * آن كز همه تن ديده و دندانش سپيد است گفتا كه به مطبخ رو و كن ساز طعامى * هرچند ره مطبخ ما سد سديد است زين تازه سخن كرد سيه حيرت و حق داشت * ديريست كز اينگونه سخنها نشنيد است شد راست ز جا و به زبان كج خود گفت * دنيا سپرى آمده يا صور دميد است تا كاجه ما رخت ازين كانه به در برد * وين كانه گدايى به پسر كاجه رسيد است ما در كف خود دستهء كفگير نديدى * هم ششم سيا روى ته ديگ نديد است