رضا قليخان هدايت
1467
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا باز به خرگه حمل رفت خديو خاورى * باز سران باغ را داد طراز عبقرى كار فتاده بوالعجب عيد در آخر رجب * شهر صيام در عقب كرده دواسبه شمرى خيز و بسيج آب كن بر به قدح شراب كن * دير مپو شتاب كن كار شتاب سرسرى چند ز غم در آوخى خيز و ستان به فرخى * از كف ترك خلخى جام شراب خلرى باده مگوى جرم خور خود ز چه از ملونى * باده مگوى مشك تر هم ز چه از معطرى نىنى مهر باده را مى نكند مقابلى * هم نه به باد مشك را مى نرسد برابرى تابش مهر چهر را تيره و ادهم آورد * بادهء مهرسان كند چهر زرير احمرى نكهت مشك آورد خشك دماغ و مغز را * بادهء مشكبو دهد مغز و دماغ را ترى در شب عيد هركسى نزل ز هفتسين نهد * ما همه شين گرفته يك پايه گرفته برترى شعر و شراب و شيشه و شمع و شمامه و شكر * شاهدى از فروغ رخ غيرت شمع خاورى در بر مردم چمن جامهء رنگرنگ بين * غيرت ثوب سندسى شرم طراز عبقرى غيرت عبقرى شود آرى نغز جامهايك * رنگ زريش مهر و مه آرد و ابر گازرى و له ايضا مرا دل آدم آن رخ باغ رضوانست پندارى * درو آن خال گندم زلف شيطانست پندارى ز نفس صفوة اللهى بر آدم كار شد مشكل * خلاف نفس كردن كار آسانست پندارى در آنجا بوالبشر را نفس قدسى بود و يك شيطان * مرا اينك دو شيطان كافت جانست پندارى دگر او خصم ايمانش نه كارى با دلوجانش * نه تنها كار اين شيطان به ايمانست پندارى مر او را ضيمرانى خط به دور ارغوانى رخ * به پيرامون سورى تازه ريحانست پندارى