رضا قليخان هدايت
1460
مجمع الفصحاء ( فارسي )
لا يعلم الا هو با علم تو الا انت * در جملهء وى مضمر در معنى وى مدغم دعوى نبوت را تن درندهى گرچه * ديرى است كه اين معنى بر عالميان مبهم بىزحمتى از جبريل بىمنتى از تنزيل * آيات تو را منزل اسرار ترا ملهم انگشت تو را خاتم اين حلقهء فيروزه * خورشيد نگينى لعل بر حلقهء آن خاتم با كين تو اندر كام تن مىبگزايد شهد * با مهر تو اندر جام جان مىبفزايد سم لشكر ز تو مستولى دشمن ز تو مستأصل * دولت به تو مستظهر ملت به تو مستحكم اى محرم راز شه رازيست مرا در دل * اى راز شه و درويش معلوم تو در عالم من خود تنى اندر رى افزون نه و بازم بيش * هر فرقهاى اندر وى صد بيش و هنوزش كم آن رانده ز كالنجر اين تاخته از سقسين * آن را گهر از خوارزم و آن را نسب از ديلم چونان فلك دوار كز ثابت و كز سيار * انباشته اين دينار و اندوخته آن درهم جز من كه مرا كارى در دست نه و بارى * نارم ببرت آرى با مهر كجا شبنم اين مرغ شباهنگت در دام چو موسيجه * هردم به زمينش دم ماند به زبانش دم در من نظرى فرما زان نظره كه در يكدم * بس ذره از آن شد مهر بس قطره از آن شد يم از ماتم و از عشرت تا نام درين گيتى * احباب ترا عشرت اعداى ترا ماتم * * * آن قامت و رخسار او اين خانهء ويران من * سرو و سراى روستا طاوس و خانه پيرزن من همى فكر سرا و اندر غم چون و چرا * ما را شد از خاطر فراعالم ز عشق خانهكن خواجه اگر از سيم و زر نقش آورد ديوار و در * نقش سراى ما نگر از سادهرويى سيمتن سيمين عنب زرين سلب زنگار خط شنگرف لب * زنگار يار ضميران شنگرفت جفت نسترن زنگار ارباب صور از مس بديد آرند اگر * اينك نگر از سيم تر زنگار آن سيمينبدن