رضا قليخان هدايت

1461

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تركى كه سيماى خوشش خصلت‌ده مهر فلك * تركى كه بالاى كشش رونق‌بر سرو چمن سيما مگو بالا مگو سيماى چه بالاى چه * سيما فروغ مهر و مه بالا بلاى مرد و زن نازش فره اندر فره خطش زره اندر زره * جعدش گره اندر گره زلفش شكن اندر شكن از ما بپرهيزد همى از دور بگريزد همى * با سفله آميزد همى چونان پرى با اهرمن سختم عجب از كار او من بلبل گلزار او * چون گل به چشمم خار او او يار با زاغ و زغن سيمين‌تنى با يال و بر اسب‌افكنى دشمن شكر * گويى نهان در يوسفى نيروى صد رويينه‌تن تنها نه درخور بزم را هم بزم را هم رزم را * در رزم شير معركه در بزم شور انجمن در صفهء ايوان همى ساغر زن و پيمانه‌ده * در پهنهء ميدان همى اسب‌افكن و دشمن‌شكن از بيم خوى توسنش وز بازوى مردافكنش * با وى مرا آن زهره كو كز كام دل رانم سخن قصد كنارش گر كنم چنگست و ناى اندر خطر * نام وصالش تا برم مشت است و مغز اندر دهن دلبر كه شد با يال و برنشكفت اگر پرخاش‌خر * دلبر كه شد پرخاش‌خر نشكفت اگر شد مشت‌زن تا چند اى دل در غمى زين ترك روييده ز نخ * تا چند خوش دارى همى آن شوخ آژيده‌ذقن