رضا قليخان هدايت

791

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گفت هان اين گره آن دست گشايد هر شب * كه فروبندد اگر قصد كند دست اجل گفتم اين درج گهر خاص من است آن بىباك * روزكى چند نگه داشت به تزوير و حيل گره از بند ازارش چو گشادم ناگاه * درگهى ديدم افراشته با اوج زحل به مثالى كه به چيزيش مثل نتوان زد * جز به عالى در دستور جهان صدر اجل جفت گشتيم به هم هر دو چو يك شخص دوروى * كرده يك روى در اعلاى و دگر در اسفل آتش شهوت و آب منى آن كرد درو * كاتش و آب كند با گهر موم و عسل عمل آخر چو شد آن گل‌رخ سيمين‌تن گفت * مرحبا اى ز عمل آخر و از علم اول جوف اين پسته چو بادام شد امشب همه مغز * گرچه دى بود همه پوست به تركيب بصل تا بزرگان همه دانند كه اين مدح كراست * نام ممدوح بگويم به طريق اجمل قدوهء سگ‌صفتان كلب‌على خان خلج * كه بود چون سر نامش سر ناموسش كل تا به هنگام جدل دست و زبان همه‌كس * آهن و چوب و كس و . . . برآرد به مثل ميخ در جوف تنش باد چه آهن چه خشب * . . . در . . . زنش باد چه اكثر چه اقل