رضا قليخان هدايت
780
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گر خوانمت كه ماهى ماه منورى * گر خوانمت كه جسمى نور مجسمى چون طبع مستضاد به پاكى مقررى * چون عقل مستفاد به بينش مقدمى چون نور چرخ بر جان جود پياپيى * چون روح قدس بر دل فيض دمادمى وز خلق و خوى و خلق چو ارواح انبيا * با مهر توأم استى و با لطف مدغمى بر گوش جان مقرر چون صوت معجزى * بر گوش دل گوارا چون صيت ملهمى گر جويمت به قدر جهان فتوتى * ور خوانمت به جاه سپهر معظمى فياض هرچه هستى چون عقل اولى * حلال آنچه مشكل چون اسم اعظمى از جود آفتابى و از قدر اخترى * در نور ماهتابى و در فيض قلزمى پيوسته فتح و نصرتت آيد همى ز پى * بر دفع دشمنانت به هرجا مضممى چرخ بلند از تف درياى تو كفى * بحر محيط از كف اكرام تو نمى با راى تو ستاره يكى تيره بينشى * با فضل تو زمانه يكى خيره ابكمى در خدمت تو فخر فلك را به هرگهى * وز نعمت تو شكر جهان را به هردمى هر نكته از خصالت در باغ دل گلى * هر قطره از نوالت بر جوى تن يمى در فضل و عز و جاه جهان فضايلى * در فيض و بذل و جود سپهر مكارمى در جود همچو ابرى و در فيض همچو عقل * در بزم همچو نوذر و در بذل حاتمى در نور اخترستى و در فيض همچو عقل * در جسم همچو جانى و در چشم مردمى تيره همى ز تست هر آيين كژروى * روشن همى ز تست هر آيات مبهمى طامات بخل را همه دى ماه يابسى * آيات جود را همه نوروز خرمى بر خلق نصرت استى و در فضل حجتى * از روى اخترستى و از راى انجمى چون روز و شب براى خود از نور ثابتى * چون سال و مه به ذات خود از قدر قايمى هندوستانت خوانم نازيبد اين سخن * دريا توانت گويم ناشايد اين همى صد تنك شكر از آن وز درج تو لبى * صد حقه گوهر از اين وزروى تو فمى در نسبتت نشايد نىام و نه آبى * با عصمتت نبايد نه خال و نه عمى معطى فيض و فضل چو ابر بهاريى * هرجا كه جيش رانى و هرجا كه برچمى بر خلق روزگار به اقبال داورى * بر قسم كاينات به انعام قاسمى