رضا قليخان هدايت

754

مجمع الفصحاء ( فارسي )

وين است نشان لب شيرينش كه يابد * از بوسهء او مردهء صدساله روانى پس هركه به سوداى لبش جان بفروشد * هرگز نتوان گفت كه كرداست زيانى من پشت كمان كردم در عشق نديدم * هرگز چو خم ابروى او هيچ كمانى و آنان كه به پيرى برسيدند نديدند * چون او ز بنىآدم زيبنده جوانى از نقطه دهان كرداست آن كو كه همىگفت * هرگز نتوان كرد ز يك نقطه دهانى وز موى ميان ساخته آن كيست كه گويد * هرگز نتوان ساخت ز يك موى ميانى من زو نتوانم كه كنم صبر و عجب نيست * وز جان كه تواند كه كند صبر زمانى يك روز در وصل به ما برنگشايد * هر روز ببندد سر ما را به زبانى نه درد غمش را به‌جز از وصل دوايى است * نه وعدهء وصلش را پيداست كرانى امروز اگر داد دل از وى نستانم * فردا برم اين قصه بر دادستانى و له ايضا گسارم غم دل به ديدار يارى * كه چون او نديد است كس غم‌گسارى اگر مار مشكين نديدى ببين كو * بپيچد همى بر گل از مشك مارى به دندان و لب خيز و او را صفت كن * اگر گوهرى ديده‌اى در عقارى به بوسه همى مار بردارد از دل * چو بيند كه در دل ازو هست بارى فراوان شمار است با هركس او را * مرا نيست جز بوسه با او شمارى و گر چند كارش فزون است ليكن * به‌جز بوسه با او مرا نيست كارى مرا عشق افزون شد از بوسهء او * فزون‌تر شود گر ببينم كنارى كنار آرزو دارم از يار و دانم * كه اين آرزو را نبينم كنارى و ليكن كند بخت يارى بدينم * اگر يارىاى و بينم از بختيارى در تتبع طرز حكيم فرخى سيستانى گفته پرمشك شد از باد همه دشت و همه كوى * رو باده به دست آر و برون آى ز مشكوى بگسار مى تلخ و به تك پوى سوى باغ * چون كبك به كهسار درآيد به تكاپوى