رضا قليخان هدايت
755
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شو گرد لب يار و لب جام همى گرد * كاز سبزه چو گرد لب يار است لب جوى مسند بهسوى باغ به رو دوست همىخوان * تا مرغ همىخواند بر شاخ ز هر سوى برخيز كه برخاست پياله به يكى پاى * بنشين كه بنشست صراحى به دو زانوى ناشسته رخ از خواب قدح گير بدين فصل * ور شست همىبايد رخ هم به قدح شوى امروز كه رنگين شود از لاله همى باد * شو كوش كه رنگين كنى از باده همى روى آهو چو به رقص آمد در دشت به دست آر * ماهى كه به دست آرد دلها به دو آهوى در كاخ ز ما روى خود اى ماه مپوشان * كاز خاك همى روى نمايد گل خودروى هنگام گل است ار تو ز ما روى بپوشى * ما هيچ به گلگشت نياريم شد از كوى ور هيچ به نوروز تو در باغ نيايى * تا باز نمايى رخ و تا باز كنى موى بىروى تو كى رنگ دهد لالهء صدرنگ * بىموى تو كى بوى دهد دستهء شببوى برخيز و سوى باغ برون آى كه بىتو * از خانه برون رفتن ما را نبود روى كانان كه نظر بر لب و روى تو گشودند * نى مرز شناسند دگر نه لب مرزوى و له ايضا كى گفت توان ترك تو اى ترك حصارى * چندين به بلا ما را محصور چه دارى عيد آمد و گاه است كه از خانه به خرگاه * بخرامى و با ما به خوشى عيد گذارى تا چند غم دل به تو از دور شماريم * وقت است كه پيش آيى و بوسه بشمارى ما توشهء جان از لب گلرنگ تو خواهيم * ز آن است كه مان كار كشيد است به خوارى تو غافل و آن كار كه غم با دل ما كرد * با كبك درى مىنكند باز شكارى روى تو چنين نيكوخوى تو چنين زشت * ز آن است كه از عشق خبر هيچ ندارى وز عشق تو را تا خبرى نيست مرا هست * در عشق تو هم روز سيه چون شب تارى شايد كه دگر بر تو كسى عشق نورزد * تا عشق نورزى تو و باده نگسارى ترسى كه چو باده بگسارى و شوى مست * ما با تو درآييم به اندوهگذارى و له ايضا تو باده همىنوش كه گر مات بجوييم * پنهان شوى اندر شكن زلف بخارى